کیمیای آگاهی

اسطوره خلقت ۱

تعداد بازدید : 159 تاریخ انتشار : ۱۳۹۹/۰۳/۱۰

در رابطه با آفرینش انسان در تمامی فرهنگ ها و ادیان داستانی وجود دارد که اکثر آن ها یکی است و تنها در جزئیات متفاوت می باشد.

آفرینش انسان از گ‍ِل (آب و خاک)می باشد و آفرینش زن از پهلوی انسان بوده است که همزمان به مرد بودن انسان معنا بخشید (MAN به معنای بشر و انسان ، و همین کلمه MAN به معنای مرد نیز می باشد که با آفرینش زن ، مرد بودنِ مرد ، معنا یافته است همانگونه که با وجود شب است که روز معنا می یابد و اگر همواره روز می بود و شبی وجود نمی داشت روز نیز همچو هیچ می نمود).

اسطوره خلقت در کتاب تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار ، اثر خواجه عبدالله انصاری، ایات ۳۵ و ۳۶ سوره بقره،  صفحه ۲۰ به صورت زیر آمده است:

 

 

 

 

راجع به آفرینش آدم و حوا، نوشته اند : چون خداوند آدم را از خاک آفرید و روح خود را در او دمید و چون در بهشت تنها به سر میبرد، وحشت زده شد و خواب بر او چیره گشت، در آن حال خداوند حوا را از پهلوی چپ او آفرید ، بی انکه برای آدم رنجی باشد . پس چون بیدار شد زنی زیبا را در کنار خود دید پرسید : تو کیستی؟ گفت من جفت تو و همسر توام. و خدا مرا افرید تا مونس تو باشم . و تو به من آرام گیری!

گویند چون آدم جویای حال حوا شد ، از این جهت همیشه، خواستگاری زناشویی از سوی مرد است و نه از سوی زن ! آنگاه حوا هوس گردش در باغ بهشت کرد و آدم را گفت، مرا دعایی کن که خداوند رفیقی و دمسازی به من دهد که در باغ بهشت با او گردش کنم . انگاه خداوند سیمرغ را فرستاد تا با حوا گردش کند .

در آن هنگام بود که فرشتگان دانش آدم را آزمایش کردند و پرسیدند:  با تو کیست ؟ گفت زنی است . پرسیدند نامش چیست؟  گفت :حوا . گفتند : به چه معنی است ؟ گفت : چون از زنده (حی ) آفریده شده!

پرسیدند او را دوست داری؟ گفت : آری

از حوا پرسیدند تو آدم را دوست داری؟ گفت : نه ! در صورتیکه درجه دوستی او از آدم بیشتر بود و از این رو است که می گویند زنان به همسر خود در دوست داشتن راست نمی گویند .

 

 

 

 

 

 

راجع به بیرون راندن آدم از بهشت مفسران نوشته اند ، چون ابلیس بواسطه تمرد از سجده آدم از بهشت بیرون شد ، در اندیشه بود تا آن دو نفر را هم به روز خود در آورد ، و چون فرشتگان بهشتی  او را می شناختند ، نتوانست وارد بهشت شود ، تدبیری کرد و در شکم ماری رفت که چهار دست و پا داشت و مانند شتر بختی بزرگ و نیکوترین چهارپا بود ، و چون مار داخل بهشت شد ابلیس ز شکم او بیرون شد و از درخت ممنوع دانه ای چید و به حوا داد و گفت میبینی چه خوش بو است ؟ از آن بخور تا در بهشت جاوید بمانی!

آگاه ابلیس گریستن آغازکرد و گفت میترسم شما بمیرید و از این میوه بهشتی محروم مانید . این سخن در آنها اثر کرد . ابتدا حوا از ان میوه و بعد از او آدم بخورد وهمینکه آدم و حوا میوه را خوردند عورت آنها نمایان شد و از شرم به درختان پناه بردند و خداوند آنها را از بهشت بیرون کرد .

 

 

 



اشتراک در شبکه های اجتماعی

ارسال دیدگاه


طراحی و اجرا : 01WEB