کیمیای آگاهی

اسطوره ديونسوس

تعداد بازدید : 25 تاریخ انتشار : ۱۳۹۹/۰۵/۳۱

دیونسوس ، ایزد خلسه ، کودک الهی

دیونسوس ، نام رومی او باکوس و یا باخوس بود . مادرش انسانی به نام سمله و پدرش زئوس بود . محدوده حضور و نفوذش در طبیعت به خصوص در مایعات حیات بخش و نطفه دار مثل شیره درخت ، خون جاری در رگ جانداران ، عصاره آتشین انگور ،  و تمام جزر و مد های مرموز و غیر قابل کنترل طبیعت بود .غالباً به شکل نوزاد و یا مرد جوانی ظاهر می گردد که دسته ای از گیاه تاک در دست دارد و با پوست حیوانات وحشی پوشیده شده است و چوب دستی که نوک تیزی دارد و گیاه تاک بر آن روییده و رشد کرده و به دور آن پیچیده شده در دست دارد .شراب انگور پیچک  ،درخت تاک، انجیر و درخت کاج را عزیز می داشت و حیواناتی همچون گاو نر ، بز ، پلنگ سیاه ، بچه گوزن ، شیر و پلنگ ، ببر و الاغ ، دلفین و مار  .دیونسوس جوان‌ترین ایزد در میان خدایان بزرگ یونان به‌شمار می‌رفت. 

پادشاه طبس به نام کادموس فرزندی به نام سمله داشت ، دختری که عاشق زئوس شد و زئوس به شکل انسانی با وی مجامعت نمود ، هرا از موضوع مطلع شد و به شکل  پرستار پیر سمله به نام بروئه بر وی در آمد تا به هر نحو ممکن هر دو را از بین ببرد " سمله و فرزند در شکمش را " . هرا با اظهار براینکه مجامعت وی قطعاً با کلاهبردار شیادی بوده و زئوس این کار را نمی کند و لا غیر ا ز او بخواه که با هیئت الهی خودش بر او ظاهر گردد تا اطمینان یابد که او کیست  ؟

شامگاه که زئوس با هیئت مبدل انسان های میرا بر سمله وارد شد . سمله از قول او گرفت که هر چه از او بخواهد انجام دهد. زئوس نیز با توجه به توان الهی اش به رودخانه استیکس قسم خورد که هر آنچه او بخواهد را انجام می دهد و این سوگند غیر قابل نقض بود . سمله از او خواست تا با همان هیئتی که بر هرا وارد می گردد بر او وارد گردد و او نیز با تمامیت الهی اش بر سمله ظاهر گشت و از شدت آذرخش و نور الهی اش که هیچ موجودی در محضر چنین حضوری یارای قرارش نیست ، سمله سوخت و جنین در رحمش جاودانه و نامیرا شد. زئوس برای حفاظت فرزندش از هرا ، فرزندش را در  ران پای راست خود نگه داری نمودو نام دیونی زئوس ، به معنای عضوی از زئوس چنین وجه التسمیه ای دارد.

زئوس پس از پایان دوران جنین فرزندش او را از ران پایش  متولد نمود و به خانواده خواهر و شوهر خواهر سمله سپرد  تا از وی همچون دختری در لباس مبدل به دور از چشم هرا مراقبت و نگهداری نمایند تا بزرگ شود ، اما هرا مطلع شد و پرستاران او را دیوانه کرد تا وی را به قتل برسانند . بار دیگر زئوس به فریاد فزرندش رسید و جان او را نجات داد و او را تبدیل به قوچ نمود و وی را به نزد پریان زیبا روی کوه نیس برد و آنها از وی در غاری مراقبت و محافظت و رسیدگی می کردند.در آنجا او قیمی داشت که پیرمردی مهربان و دانا بود که وی را آموزش می داد و طرز تهیه شراب را نیز وی به او آموخت.



اشتراک در شبکه های اجتماعی

طراحی و اجرا : 01WEB