چه خصوصیاتی از آدم یک مدیر، رهبر و فرمانروای بزرگ می سازد؟ برخی می گویند توانایی تصمیم گیری های سخت، برخی دیگر توانایی فرمان دادن را مطرح می کنند. البته درست دیدن و داشتن چشم انداز و دورنما ( از جایگاه هیچ که منطبق بر هر سه حوزه جسم، ذهن و روح است) از اصول اولیه رهبری است. این چشم انداز باعث ایجاد شوق و اشتیاق، تولید نیروی محرکه و انگیزه لازم برای حرکت، نشاط و شور می شود. زمانی که ما منظره ای در آینده را تصویر می کنیم و رویا می بینیم، عمیق ترین ارزش ها و خواستگاه های ما  موجودیت می بایند و حس پایبندی به هدف مان در ما و سازمان مان شکل می گیرد. آنچه امروزه فقدان آن در رهبران مان مشهود است، نداشتن این افق دید و چشم انداز و رویاست. که یکی از دلایل آن ارزش های موجود جامعه امروزی ما ست که در یک نوع خاص از سرمایه به نام سرمایه مادی گذاشته شده است. در بسیاری از موارد ارزش یک بنگاه اقتصادی توسط میزان و مبلغ درآمدی آن در نظر گرفته می شود. این وسواس به منافع مادی، منجر به رواج تفکر کوتاه مدت و پیگیری های اهداف شخصی شده است. درست است که برای هر نوع سرمایه گذاری کوتاه مدت که می خواهیم در آن شرکت کنیم نیاز به نوعی برگشت ثروت مالی می باشد اما برای رهبری و مدیریت دراز مدت یک شرکت پایدار و متعادل ، نیاز به دو نوع سرمایه گذاری دیگر نیز داریم : سرمایه گذاری اجتماعی و سرمایه گذاری معنوی. این سه نوع سرمایه شبیه به لایه های کیک عروسی اند. سرمایه مادی در لایه بالا ، سرمایه اجتماعی نهفته در وسط ، و سرمایه معنوی در پایین استوار است و از هر سه حمایت می کند.

 

 

با توجه به گفته فرانسیس فوکویاما اقتصاددان، سرمایه اجتماعی را می توان با میزان اعتماد در جامعه، میزان همدلی که مردم با یکدیگر دارند ، و تعهد به سلامت جامعه اندازه گیری کرد ،و سلامت جامعه را نیز می توان با معیارهایی چون میزان جرم و جنایت ، طلاق ، بی سوادی ، و دادخواهی اندازه گیری نمود.

سرمایه معنوی، پارادایم جدیدی است که ما مستلزم هستیم تا تغییرات ذهنی اساسی در مورد پایه های فلسفی و شیوه های رهبری در خود ایجاد نماییم. موضوع در مورد مذهب یا تمرینات معنوی نیست. بلکه در مورد قدرت رهبر در دستیابی به نتایج، توسط الهام بخشی مردم با عمیق ترین معانی، ارزش ها و اهداف می باشد.

 

 

رهبران با استفاده از هوش خود هر سه شکل سرمایه مادی، اجتماعی و معنوی را می سازند. اما این تنها در مورد ضریب هوشی نیست بلکه شامل هوش ذهنی، قلبی و معنوی نیز می باشد که در ارتباط با این سه نوع سرمایه هستند.

 

 

نشانه های هوش معنوی بالا توانایی تفکر خارج از چارچوب و محدودیت ها، تواضع و دسترسی به انرژی هایی که از چیزی فراتر از خود(ego) و نگرانی های روزانه مان، آمده است، می باشد. هوش معنوی ، هوش غایی یک رهبر با افق و وسعت دید است. این همان هوشی است که مردان و زنانی مثل چرچیل، گاندی، نلسون ماندلا، مارتین لوتر کینگ جونیور، و مادر ترزا را هدایت کرده است. راز رهبری آنان در توانایی شان برای الهام بخشیدن به مردم و اهدای چیزی به آنهاست که مردم حس می کنند ارزش مبارزه را دارد.

 

 

ادامه دارد …

اشتراک گذاری/نشانه گذاری

۲ نظر

از جمله موضوعاتی که امروزه به طور گسترده و وسیعی، در محیط های متلاطم و پیچیده و پر جنب و جوش سازمان ها به آن توجه می شود، معنویت و اخلاق است. پدیده پیچیدگی انواع محیط در عصر کنونی، سازمانها را بر آن داشته است تا پاسخها، نگرشها و رویکردهای بسیار گوناگون و متفاوت برای آن داشته باشند. یکی از عملی ترین شیوه ها، ترغیب کارکنان این است که کارشان را جدی گرفته و مانند بخشی از وجود خود به شمار بیاورند و به این صورت در کارشان «خود» را بیابند بدین معنا که جلوه ای دیگر از وجود خود را در کار پیدا کنند و بشناسند که پیامد آن کارکنانی خلاق و نوآور در پاسخگویی به محیط های متلاطم خواهد بود زیرا با گذر از هر تجربه محیطی، کارمند آگاه تر از پیش عمل کرده و کار خود را مدیریت می کند و در تجربه های دیگر با توجه به آگاهی آن لحظه خود روشی مناسب همسو با قوانین نوشته و نانوشته و اهداف سازمانی را انتخاب و اجرا می نماید و خود را محدود به روال ها و روتین های موجود ننموده و بدین صورت خلاقیت و نوآوری در وی شکوفا می گردد که مسلماً در بهره وری، پیشروی و پروژه های گروهی سازمان تاثیر بسزایی خواهد داشت و نوع و نحوه عمل و گزینش و نگرش آنها به مسایل، سرمایه ای ارزشمند برای آینده سازمان خواهد بود.

 

امروزه کارکنان در هر کجایی که فعالیت می کنند، چیزی فراتر از پاداشهای مادی در کار را جستجو می کنند. آنان در جستجوی کاری با معنا، امید بخش و خواستار متعادل ساختن زندگی‌شان هستند. سازمانها با کارکنان رشد یافته و بالنده ای روبرویند که در پی یافتن کاری با معنا، هدفمند و پرورش دهنده و پیشرو هستند. در واقع معنویت در کار، توصیف کننده تجربه کارکنانی است که از کارشان راضی می باشند و آن را با معنا و هدفدار می دانند. همچنین تجربه معنویت در کار، با افزایش خلاقیت، صداقت، اعتماد و تعهد در کار همراه است.

 


در سالهای اخیر داده ها و شواهد علمی فراوانی مبنی بر وجود هوشی با نام «SQ» یا هوش معنوی به دست آمده است. بنا به یافته های اخیر، این هوش نهایی ترین هوش انسان معرفی شده و نقطه عطفی در این زمینه به شمار می آید. هوش معنوی، خاصِ انسان بوده و از طریق آگاهی، از یک بُعد متعالی می آید، هوشی تحول پذیر است که به او قدرت می بخشد تا خلاق باشد و قوانین و نقش ها را دستخوش تحول و بازآفرینی نماید، قادر به انجام اصلاحات بی شمار گردد و بتواند شرایط را به بهترین شکل ممکن متحول سازد. بروز خودی تکامل یافته و بالغ در کارکنان و رفتارهای برتر ایشان در کار، با ورود معنویت به سازمان، میسر خواهد بود.

امروزه یکی از موضوعات در حوزه کسب وکارموضوع اصول اخلاقی و سرمایه های معنوی هستند. ما باید بدانیم و باور داشته باشیم که فقط به پول و مادیات فکر نمی کنیم بلکه ما موجوداتی هستیم که معنا و مفهوم خاصی در زندگیمان وجود دارد و به دنبال آن هستیم که برای زندگی خود معنا، ارزش و هدف بیابیم. برای مثال یک مسوول اجرایی با SQ بالا، ممکن است فراتر از حاشیه سود و زیان نگاه کند و زمانی را نیز در زندگی خود برای کار داوطلبانه با کودکان یتیم اختصاص دهد.

 


هوش معنوی یا «SQ» همان توانایی است که به ما قدرت دیدن رویاها و همچنین انگیزه و نیرویی برای حرکت و تلاش و کوشش برای دست یافتن به آن رویاها را ارزانی می دارد. این هوش زمینه تمام آن چیزهایی است که ما به آنها اعتقاد و باور داریم و نقش ارزشها و سمت و سو دهی ها را در فعالیتهایی که برعهده می گیریم، دارا می باشد. هوشی است که به واسطه آن به سوال سازی در رابطه با مسایل بنیادی در زندگیمان می پردازیم و با کمک آن، تحول و تغییر را در زندگی جهت متعالی و کامل شدن، پذیرا و خواستار می شویم. هوشی که قادریم توسط آن به فعالیتها و نحوه عملکردهایمان مفهومی وسیعتر، غنی تر، پربارتر و پرمعناتر ببخشیم. همچنین با کمک آن به نیت و معنای اعمالمان آگاه شده و درمی یابیم کدامیک از اعمال و رفتارهایمان از ارزش بیشتری برخوردارند و کدام مسیر در زندگیمان والاتر است و شایستگی پیمودن دارد. هوش معنوی به روش های چندگانه شناخت گفته می شود و موجودیت درونی ذهنی و روحی مان را با موجودیت بیرونی کار در جهان ادغام می کند.

 


برای نمونه به داستان زیر توجه کنید که با لحاظ نمودن SQ چگونه برایمان پیام آور و حاوی نشانه و راه حل و پند است و یا استفاده از هوش معنوی می توانیم در تمامی ابعاد و لحظات زندگی مان از حکمت نهفته در این داستان کمک و یاری بگیریم.

یک روز یک استاد معنوی مشاهده گر مورچه ای بود که کاهی را حمل می کرد و برایش مانند حمل باری بزرگ بود. کمی جلوتر مورچه به شکافی در زمین رسید که برایش وسیعتر از اندازه ای بود که مورچه بتواند از آن بگذرد. در این هنگام مورچه مقداری درنگ کرد و سپس کاه را همچو پلی بر روی شکاف قرار داد و از آن گذشت و کاهی را نیز دوباره بر دوش گذاشت و به راه خود ادامه داد.

در پشت این داستان حقیقتی بزرگ نهفته است که چگونه می توان از باری سنگین به عنوان پلی برای عبور استفاده کرد. می توان دریافت که این همان تحولی است که با بالا رفتن هوش معنوی و همسویی هر سه حوزه وجودی مان، در جای جای زندگی مان حقایق پشت پرده را دیده و اصالت آن را دریافته و نهایتاً راه را به ما می نمایاند تا چرخش و خلاقیتی دیگر را تجربه نماییم و از ساده ترین و تکراری ترین مسایل، وقایع و شرایط درس گرفته و به بلوغ انسانی و تکامل وجودی دست یابیم، آن تحولی که ذاتاً در جهان هستی وجود دارد و جاری می باشد و با آگاه شدن به آن، قدرت و خلاقیت لازم برای تحول و تولد هر لحظه خود را می یابیم.

 

ادامه دارد …


نظر دهید

 

مقایسه و توضیحی کلی درباره EQ ،IQ و SQ :

برای راهیابی و تجربه EQ به حداقل IQ و همچنین برای ورود به SQ به حداقل EQ نیاز است. بدین منظور که IQ به منزله دروازه برای ورود است. در صورت برخوردار نبودن از حداقل لا زم IQ قادر به ورود در فضای دلخواه خود برای انجام مطالعات لازم و حتی تحصیل در رشته و یا امکان کار در زمینه مورد علا قه مان نخواهیم بود، و در ادامه نیز آنچه که ما را در زمره بهترین ها در شغلمان و رشته مورد علا قه مان جای می دهد میزانEQ مان است. همزمان بهره مندی از حداقل EQ نیز شروع مناسبی برای سفرهای روحانی و معنوی می باشد، چرا که نیاز به کمی خودآگاهی داریم که تنها از طریق ارتباط با دیگران و در نتیجه شناخت پیدا کردن بر استعدادها و صفات و حتی سایه هایمان قابل دستیابی است. اما نکته قابل توجه همافزایی این هوش هاست که به محض آغاز تمرینات معنوی، هوش معنوی خود می تواند در رشد EQ نقش بسیار تقویت کننده و فعال کننده و موثری داشته باشد زیرا هرچه آگاهتر گردیم رابطه و ارتباط حضور و وجود خود را بر روی زمین و در کنار سایرین واضح تر، روشن تر و پر رنگ تر می بینیم که انگیزه ای برای ارتقای EQ در ما می گردد (راه خدا از میان خلق خدا می گذرد). در واقع می توان گفت EQ و SQ تاثیری مستقیم و مثبت بر یکدیگر دارند و رشد و توسعه هر یک باعث پرورش وتوسعه دیگری می شود.

 


شایان ذکر است که کامپیوترها از میزان IQ بالا یی برخوردارند و اغلب حیوانات نیز دارای EQ بالا یی هستند. برای مثال کارهاى شگفت‏آور” مورچگان” و تمدن شگرف آنها، عجائب زندگى” زنبوران عسل” و ردیابى حیرت‏انگیز آنها، آگاهى” پرندگان مهاجر” از مسیریابی که گاه فاصله میان قطب شمال و جنوب را طى مى‏کنند، اطلاعات فوق العاده” ماهیان آزاد” در مهاجرت دستجمعى در اعماق دریاها، وجود حواس فوق العاده‏اى در حیوانات، همچون دستگاه رادار در شب‏پره و شامه بسیار قوى بعضى از حشرات، و دید فوق العاده نیرومند بعضى از پرندگان عموماً از مسائلى است که از نظر علمى مسلم و دلیل بر وجود مرحله مهمى از غریزه در این حیوانات است.

 


اما این تنها انسان است که از هوش معنوی SQ برخوردار است که هوشی تحول پذیر می باشد و توانایی ای است که به او قدرت می دهد تا خلاق باشد و قوانین و نقش ها را متحول نماید و بدین صورت تحولا تی اساسی ایجاد کرده و دنیای اطرافش را به بهترین شکل بسازد و دگرگون سازد. زیرا در تعاریف ضریب هوشی (IQ) و هوش هیجانی (EQ) وقایع غیرعادی را با اصطلاحاتی نظیر “همزمانی، شانس و تصادف” که از هرج و مرج خودجوش حاصل می شوند، تشریح می کنند. درصورتیکه SQ موشکفانه تر به این مسایل می پردازد و فرض را بر این می گذارد که آنها با آگاهی بی نهایت برنامه ریزی شده اند.

 

 

وجه تمایز SQ از IQ و EQ ، قدرت ایجاد تغییر و تحول آن است. ضریب هوشی در درجه اول مشکلات منطقی را حل می کند. هوش هیجانی به ما اجازه می دهد تا احساسات خود را زندگی کنیم و اوضاع و احوالی را که در آن هستیم قضاوت کرده و بهترین رفتار را در وضعیت و شرایط موجود بیآفرینیم. هوش معنوی به ما اجازه می دهد تا بپرسیم که آیا اصلاً می خواهیم در آن وضعیت و موقعیت باشیم یا خیر، تا بخواهیم رفتاری از خود بروز دهیم و این ممکن است منجر به ایجاد انگیزه ای جهت ایجاد یک موقعیت جدید گردد. و ما را تشویق به ایجاد تجاربی جدید همسو با مسیر حرکت مان و تمایلات درونی و حقیقی مان می کند که موجب تحول و تولد هر لحظه مان می شود تا زمانیکه به خود حقیقی خویش دست یابیم و در راستای فردیت و رسالت شخصی مان زندگی نماییم و نفس بکشیم مانند کرم ابریشمی که پس از تکامل، به پروانه متحول می شود و باری دیگر متولد می گردد.

 


به یاد داشته باشیم که نظریه هوش معنوی احساسات را (فراتر از آنچه که تئوری احساسات بیان می کند که ، احساسات طبیعی است و امری است که به صورت ژنتیکی، هورمونی و یا غریزی در طبیعت وجود دارد) ابزار و وسیله ای از کانال های الهام بخش معنوی می داند که مردم را برای پیدا کردن راه شان ترغیب و مشتاق می کند و مانند سنسور عمل می نماید همانگونه که در آرکی تایپ عاشق در سفرقهرمانی نیز به عقده ها که از غرایزمان نشات می گیرند به عنوان نشانه های راه اشاره شده است که با چک کردن آنها می توانیم کشش ها را پیدا کرده و برای شفا بخشیدن و رشد خود جهت تعالی گام برداریم.

 

 

نظر دهید

 

 

قرآن در مورد علت اصلى بدبختى دوزخیان مى‏گوید: از یک سو خداوند گوش شنوا عقل و هوش داده، و از سوى دیگر پیامبرانش را با دلائل روشن فرستاده، اگر این دو با هم ضمیمه شوند سعادت انسان تامین است. در غیر این صورت استفاده نکردن از هر دو اینها و حتی استفاده از یکی به تنهایی عامل جهنمی شدن میشود. (تفسیر نمونه، ج‏۲۴، ص ۳۲۹)

هوش معنوی یک موهبت الهی است که از میان حجاب خواب و رویا ظهور می نماید و به همین مناسبت حقیقت را می شناسد. هوش معنوی مارا قادر می سازد تا همه چیز را همان طورکه هستند ببینیم، عاری از تحریفات هشیار و ناهشیار عقده ها، آرزوها، سایه ها و محدودیت ها، تمرین هوش معنوی ایجاب می کند تا با مفاهیم اساسی و بنیادی از قبیل بندگی و پذیرش و تسلیم، رهایی، درد و رنج، تولد و مرگ و زندگی، فردیت و در نهایت تکامل و خدایی آشنا شویم و در جستجوى دایمی برای معانی باشیم (بدین صورت آرکی تایپ جادوگر را در خود قوت می بخشیم).

 

 

از لحاظ فیزیکی هوش معنوی برای بسیاری از مردم، برخی اوقات با آشنایی به انرژی نافذ و جاری در بدن مرتبط است. روش هایی از قبیل نماز، مراقبه، یوگا و ورزش های رزمی که مغز را آرام می کنند، می توانند آگاهی را گسترش داده و به سطحی بالاتر جهت درک انرژی، صداو صوت، نور و سایه ها، هاله و رنگ، وجود و حضور ببرند.

هوش معنوی در ارتباط با آفریننده جهان است. و سوال های جدی در مورد اینکه از کجا آمده ایم، به کجا می رویم و هدف اصلی زندگی چیست را در پی دارد.

این هوش توانایی شناخت اصول زندگی (قوانین طبیعی و معنوی) و بنا نهادن زندگی بر اساس این قوانین می باشد.

اصول اولیه آمده در زیر برای موجودیت یافتن هوش معنوی عنوان شده اند:

۱- باور داشتن به این مساله که ما موجوداتی معنوی هستیم و زندگی جسمانی (در این جهان) موقتی است.

۲- بازشناسی و باور یک موجود معنوی برتر یعنی خداوند.

۳- اگر خالقی هست و ما مخلوق هستیم، باید کتاب راهنمایی هم وجود داشته باشد(کتاب آسمانی).

۴- لزوم شناسایی هدف زندگی (وجود چیزی که انسان را فرا می خواند، فطرت) و منحصر به فرد بودن.

۵- شناختن جایگاه خود در نزد خداوند (بازتاب فهم هر فرد از خداوند در زندگی اش).

۶- شناخت اصول زندگی و پذیرفتن این امر که برای داشتن یک زندگی پربار و جامع و کامل باید این اصول را مدنظر قرار داد و از آنها برای بهتر شدن و متعالی گردیدن استفاده نماییم.

برای انتخاب مسیر حرکت مان از میان راههای موجود در بحث معنویت و عرفان، و تشخیص راه درست از غلط، و یا عرفان صحیح از کاذب، این هوش معنوی است که از تشویش و سردرگمی مان می کاهد و در دو راهی های معنوی، امکان پیدا کردن راه درست و پرچمدار راه درست را به ما می دهد و یاری مان می دهد تا نور واقعی را از بین نورهای ضعیف و قوی که انسان را به بیراهه می برند، تفکیک کنیم و به سرانجام مقصود برسیم.

 

 

همچون IQ و EQ تمریناتی برای افزایش SQ نیز وجود دارد. موارد زیر برای افزایش SQ معرفی شده اند، این مولفه ها به انسان بینش می دهند و باعث افزایش سازگاری او با هستی می شوند:

۱- خود آگاهی: آگاهی از آنچه که از درون به آن باور دارم و ارزش می نهم و آنچه که عمیقاً و حقیقتاً به من انگیزه می بخشد.

۲- خودانگیختگی: زندگی کردن خود حقیقی خود در تعادل هیچ در لحظه مان با جهان هستی.

۳- فرمانروایی بر خود و اجزای وجود خود با استناد به نشانه ها و همسو بودن با ارزشها و هدفهایمان: عمل و حرکت بر اساس باورهای عمیق درونی و زندگی بر اساس و همسو با آنها و مهار و مدیریت نیروهای مختلف درون خود و در بعدی وسیعتر جهان بیرون و طبیعت

۴- کل گرایی: خود را از اسارت محدودیت ها و درگیری های مادی روزمره که ما را دربند خود اسیر می کنند و کوته نظر و کوچک بین مان می گردانند رها سازیم و الگوها، روابط و ارتباطات بزرگتر و والاتر و متعالی تر را ببینیم و حس تعلق پر رنگتری به جهان هستی و محیط پیرامون مان و دلیل بودن مان داشته باشیم. توانایی دیدن ارتباط بین چیزهای مختلف (تفکر کلی نگر)

۵- داشتن محبت و شفقت: رشد حامی گری و دیدن دیگران به صورت پاره ای از خود و مسیر خدایی مان.

۶- جشن گرفتن تفاوت ها: به جای خشمگین شدن و نارضایتی از مغایرت های موجود بین خود و دیگران، به آنها بابت تفاوت هایشان ارزش داده و قصد و نیت برای کامل شدن با آنها جهت نزدیکتر گشتن به تجربه وحدانیت و یکپارچگی

 

 

7- داشتن استقلال: ایستادن و مبارزه کردن برای اعتقادات خود و در پی گرفتن مسیر فردیت و رسالت شخصی مان و توانایی رها کردن خود از بند عرف و عادت و بایدها و اینکه خاطرمان باشد متفاوت بودن نحوه زندگی مان  به معنای اشتباه بودن آن نمی باشد و می تواند دلیلی برای منحصربفرد بودن تک تک مان باشد.

۸- فروتنی و تواضع: همراه داشتن این حس که ما تکه ای از یک پازل بزرگ هستیم و داشتن دیدی بیطرف درباره محل و جایگاه واقعی مان در جهان هستی، همانطور که اگر نباشیم آن پازل کامل نمی گردد در عین حال نیز برای شکل دهی به آن پازل آمده ایم تا جای خود را روی طرح آن پیدا کرده و سرجای خود بایستیم.

۹- گرایش به طرح سوالات بنیادی: نیاز به رسیدن به درک و فهم بالاتری از حقایق و آگاه تر شدن.

۱۰- توانایی مشاهده گری: بیرون ایستادن از رویدادها و وقایع و مشاهده گر شدن آنها و دیدن تصویر بزرگتر و کشف مسایل و حقیقت اصیل و ناب ابعاد وجودی آن.

 

 

11- توانایی همجواری، استفاده و به کارگیری از موانع موجود در مسیر: دیدن دردها و شفای آنها، عدم فرار از آنها، یادگیری از اشتباهات و آگاه شدن به آنها، و تعامل با موانع و کشف راه گذر و عبور از آنها و رعایت اصل همجواری با درنظر گرفتن ایجاد کمترین اصطکاک و عدم تلف شدن انرژی و آوردن خرد به زندگی مان و در نتیجه تبدیل تهدیدها، دشواری ها و موانع به فرصتی جهت رشد.

۱۲- میل به خدمت و سرویس دادن و توجه به خلق و بهره مند سازی دیگران از عشق خود.

۱۳- توانایی الهام گرفتن از رویا و تمییز دادن بین حقیقت از توهم.

۱۴- انعطاف پذیری و پذیرش هر آنچه که هست همانگونه که هست و نهایتاً تسلیم شدن به خواست و رضای خدا. شنیدن زمزمه حمد و تسبیح تمام ذرات جهان هستی

۱۵- رفتن و حرکت فراتر از ظرفیت های فیزیکی و مادی و شناخت بعد معنوی و متافیزیکی و در اختیار گرفتن اسرار آسمان پر ستاره

۱۶- باتقوا و پرهیزگار و با فضیلت بودن، پرداختن به سجایای اخلاقی و اهمیت دادن به آنها. به همراه تمریناتی روزمره از قبیل تدبر در خلقت، تدبر در آفاق و انفس، روزه داری، عبادات، خواندن قرآن و تدبر صادقانه در آیات آن می توانند نقش اساسی در تقویت هوش معنوی داشته باشند.

۱۷- درس گرفتن از تجربیات و شکست های خود و دیگران و گذشتگان (از طریق پندها و نصیحت ها و حکایت ها و داستانها و اساطیری که به نسل ما رسیده است جهت جلوگیری از تکرار تجربه و سرعت بخشیدن به روند تکاملی بشر با پیش قدم شدن برای تجربه های جدید و کشف تازه ها و ابعاد ناشناخته)

 

 

دیوید بی. کینگ (David B. King) در سال ۲۰۰۷ در تحقیقات خود چهار هسته اساسی هوش معنوی را به شرح زیر معرفی کرد:

۱- تفکر درباره طبیعت موجودیت و وجود یافتن و حضور داشتن، حقیقت، جهان، فضا و مکان، زمان و سایر مفاهیم و معانی موجود و یا مضامین  متافیزیکی از دیدگاه یک موجود فیزیکی

۲- تولید، ایجاد، خلق، آفرینش و متولد ساختن معانی و اهداف شخصی از تمام تجارب مادی و معنوی

۳- میل و کشش به بهتر شدن و متعالی تر گشتن و پذیرش خود به عنوان اشرف مخلوقات و آنکه برای خدا شدن به دنیا می آییم و از دنیا می رویم و کشف ارتباط و راه بین تعالی روح از طریق تجربه فیزیک و یادآوری جمله معروف “راه خدا از میان خلق خدا می گذرد”

۴- آگاه تر شدن و به آگاهی رساندن سیاهی ها و جهل ها و نادانی ها و روشن کردن سایه ها و نزدیک تر شدن به تجربه یکی شدن و رسیدن به وحدانیت و تکامل

 

 

مزایای تقویت هوش معنوی:


۱ رشد درونى و کسب آگاهی : هوش معنوى ما را قادر مى سازد تا به یک رشد و بلوغ درونى برسیم. به عبارتی دیگر در زبان فلسفه هندى، از آن با نام آگاهى از جوهره و ماهیت هوشیارى نام می برند که فهم این جوهر درونى، نماد و بازتابی از ماهیت همه آفریدگان در خود مى باشد که این درک، آگاهى از یکى بودن با جهان هستى و همه مخلوقاتش را برایمان به ارمغان می آورد.


۲- شهود عمیق : هوش معنوی ما را با ذهن جهانى یا ذهنى بزرگ آشنا می کند و با پاسخ سوالات و راه حل مسایل که نتیجه شهود عمیق مى باشد پیوند مى دهد. به همین واسطه مى توانیم یکپارچه شویم و در همین راستا هوش معنوی با ایجاد یکپارچگی، حس معطوف به هدف را تقویت می کند، درحالی که چند پاره ای بودن ما را به نا امیدی و نابودی می کشاند. و بدین صورت انتخاب هایمان را به سمت هوشیارى اصیل یا شهود عمیق همسو می کنیم.


۳- یکى شدن با جهان هستی: هوش معنوى ما را قادر مى سازد تا با طبیعت یکى شویم و با فرایندهاى زندگى همساز گردیم. هوش معنوى ما را برای درک تمامیت و وحدت به پیش می راند.


۴- حل مسئله : قادر خواهیم بود تا تصویر بزرگتر را ببینیم و اعمالمان را با آن تصویر معنا کرده و ارزش ها را تشخیص دهیم و حل نماییم.

 

 

ونهایتاً غور و تفحص در مورد هوش معنوی طبق مولفه های اسلامی منجر به مطرح شدن عوامل زیر می گردد:

مشاهده وحدت در ورای کثرت ظاهری؛ تشخیص و دریافت پیام های معنوی از پدیده ها و اتفاقات؛ سوال و دریافت جواب معنوی در مورد منشا و مبدا هستی (مبدا و معاد) ؛ تشخیص قوام هستی و روابط بین فردی بر فضیلت عدالت انسانی؛ تشخیص فضیلت فراروندگی از رنج و خطا و به کارگیری عفو و گذشت در روابط بین فردی؛ تشخیص الگوهای معنوی و تنظیم رفتار بر مبنای الگوی معنوی؛ تشخیص کرامت و ارزش فردی و حفظ و رشد و شکوفایی این کرامت؛ تشخیص فرایند رشد معنوی و تنظیم عوامل درونی و بیرونی در جهت رشد بهینه این فرایند معنوی؛ تشخیص معنای زندگی، مرگ و حوادث مربوط به حیات، نشور، مرگ و برزخ، بهشت و دوزخ روانی؛ درک حضور خداوندی در زندگی معمولی؛ درک زیبایی های هنری و طبیعی و ایجاد حس قدردانی و تشکر؛ داشتن ذوق عشق و عرفان که در آن عشق به وصال منشا دانش است نه استدلال و قیاس؛ داشتن هوش شاعرانه که معنای نهفته در یک قطعه شعری را بفهمد؛ هوش معنوی باعث فهم بطون آیات قرآنی می شود و موجب می گردد افراد کلام انبیا را راحت تر و با عمق بیشتر درک نمایند؛

 


 

هوش معنوی در فهم داستان های متون مقدس و استنباط معنای نمادین این داستان ها کمک فراوانی می کند؛ هوش معنوی که در قرآن در مورد صاحبان آن صفت اولوالالباب به کار رفته است باعث می شودافراد به جوهره حقیقت پی ببرند و از پرده های اوهام عبور نمایند؛ درک حضور متعالی در زندگی؛ درک پیام های حضور متعالی که هدایت گر هر انسانی از درون و بیرون است؛ حس شگفتی و اعجاب در برابر امر قدسی؛ حس خشیت و فروتنی در مقابل عظمت وجود متعالی؛ توان گوش دادن به ندای ربوبی؛ حفظ آرامش در هنگام آشفتگی و تناقض و دوگانگی؛ تعهد؛ فداکاری؛ ایمان؛ درک خردمندانه معنای عمقی کلام خداوندی؛ سازگاری و درک فرمان و دستورات الوهی و درک شناختی و عاطفی این دستورات؛ درک وحدت در عین کثرت؛ درک عشق در عین نقص در روابط؛ درک عدالت در عین عمل؛ درک معنا در رنجها، سختی ها و دشواری ها و توانایی عمل کردن به صورت مستقل.

 


تمرین:

- اولین قدم برای افزایش SQ دیدن خود به عنوان یک روح الهی و در نظر داشتن مسیر زندگی مان برای رسیدن به خدا و خدا شدن است. که در ادامه آن مفاهیم پر عمق و زیبای وجودی به تمام ابعاد زندگی مان وارد و ظاهر شده و زندگی ما و نحوه نگرش مان را زیر و رو و هدفمند و همسو می کند.

- می توانید از بالا بردن آگاهی تان از مفاهیم کلمات شروع کنید با طرح پرسش هایی نظیر زندگی چیست و چه معنایی دارد؟ ما برای چه به دنیا آمده ایم و هدف از آفرینش انسان چه بوده است؟ برای چه میمیریم و زندگی مان خاتمه می یابد؟ آگاهی چیست؟ زمین و انسان چگونه آفریده و خلق شده و موجودیت یافته اند؟

- می توانید به بررسی عقاید و ارزش هایتان بپردازید و عامل پیدایش آنها را بیابید و ریشه یابی کنید. اینکه عقاید شما بر چه اساسی شکل گرفته و ساخته شده اند و آنها را مرور و بررسی و بازنگری نمایید.

 

 

ادامه دارد …

۳ نظر

 

 

با آنکه انسان بر اساس بدن وغرایز خود به حیوان نزدیک است ولیکن اساساً موجودی معنوی و روحانی می باشد و هوش معنوی همان چیزی است که انسان را از حیوان و ماشین متمایز و جدا می سازد. در نامگذاری آن نیز از کلمه spiritual استفاده شده است که ریشه گرفته از کلمه spiritus به معنای شور و زندگی بخشیدن به یک نظام و ساختار و سیستم و زندگی است.

 

 

بدین معنا که به قوانین، چارچوب و نظام شکل گرفته، عشق و شور و زندگی را بِدَمیم و نظم را از هرج و مرج (chaos) بیرون بکشیم که این یکپارچگی و وحدانیت با جاری و ساری ساختن عشق در هرج و مرج و بی نظمی حاصل می شود که این عشق، تمامی تارها و بندهای پاره وجود را به نرمی در هم می آویزد و به هم وصل کرده و صلح را برقرار می کند تا به تجربه آشتی دادن تضادها و یک شدن راه پیدا کرده و آن را تجربه نماییم و بدین صورت است که با پایه گذاری و هدفمندی متعالِ مسیر حرکت زندگی مان که با آشنایی و واقف شدن به هوش معنوی و بعد معنوی درونی مان، با توجه به کشش فطری مان به تکامل و کامل شدن و رسیدن به خدایی مان، قدم در صراط مستقیم می گذاریم و عشق و آرامش حقیقی را درک می نماییم.

 

 

از این پس انگیزه می یابیم تا برنامه کاری خود را متعادل کرده به خود و خانواده خود و نحوه سپری کردن اوقات و امور خود توجه کرده و ارزشگذاری کنیم تا بهترین خویش را در لحظه در تعادل هیچ مان با جهان هستی تعامل کرده و توشه راه خود را از هر لحظه برگیریم و برای قدم بعدی، خود را هر لحظه پربارتر و آگاه تر از لحظه پیشین بیابیم.

 


ما از هوش معنوی برای تحول و تولد هر لحظه خود و همزمان با تعادل موجود در تعامل مان با جهان هستی، در دیگران و محیط پیرامون مان، و مسلماً یادگیری زندگی در لحظه و تجربه شعف و وحدانیت و حرکت کردن فراتر از عادات مشروط گذشته و فراتر از محدودیت ها و حد و مرزهای تحمیلی دغدغه های آینده، استفاده می کنیم. و نهایتاً به آزادی و رهایی از محدودیت هایمان به عنوان یک انسان می رسیم (moksha در ادیان هندی). در این مسیر شعف “Ananda“ باعث و انگیزه تحول ما می شود و ما را به “Parmananda” خود حقیقی خود می رساند.

 

 

هوش معنوی تعمق درباره هدف زندگی است که تنها ارتباط داشتن با این سوال، در ما شعف ایجاد می کند و ارزش های اصیلی همچون پذیرش و عشق بی قید و شرط و حقیقی و اصیل و ناب (عشق فیلیا) را کشف می نماییم و سطوح عمیقتری از خویش را می شکافیم و آگاه تر می گردیم و تحت حاکمیت و مدیریت خود و در اصل خدا در می آییم و نهایتاً آرامش را تجربه می کنیم و زندگی را هر لحظه زیباتر از پیش می یابیم و هر لحظه آن با توجه به عظمت و زیبایی اش برایمان وسعت یافته و به درک بالاتری از زمان دست می یابیم و گام به گام فراتر از زمان می رویم و رهایی و آزادی حقیقی را با تمام وجود درک می کنیم.



هوش معنوی بدین معنا نمی باشد که از زندگی مادی خود دست بکشیم یا کناره گیری نماییم بلکه خواهان ایجاد تعادلی در زندگی مادی مان همسو با اهداف متعالی و معنوی مان جهت همپوشانی تمام نیازهایمان به جهت انسان بودن مان و زندگی همراه با عشق، شعف و آرامش می باشد. SQ آدمی را به طبیعت و اصل خود وصل می کند و آگاهی بر تفاوت ها و گوناگونی و پیجیدگی ها و شگفتی از زیبایی و کامل بودن دنیا و جهان هستی را برایش به ارمغان می آورد.




اینکه چرا SQ مطرح شده و چرا ما باید به بعد معنوی وجودمان توجه داشته باشیم آن است که در این مسیر نیاز داریم تا نجات پیدا کنیم و زنده بمانیم. امروزه با توجه به دنیای شلوغ و پر هرج و مرج موجود، فشار بسیار زیاد کاری و هزینه ها و مخارج زندگی، مسوولیت ها، ناگهان زندگی تبدیل به تعدادی موجودیت فیزیکی می شود که شما را احاطه کرده و به شما فشار می آورد و در این شرایط پیدا کردن لحظه ای آرامش و آسایش همراه با صلح جهت بررسی و انتخاب بهترین راه برای ادامه مسیر لازم و ضروری به نظر می رسد. در زندگی امروزه به نظر می رسد آدمی علاوه بر گم کردن هویت خود ، مسیرش را نیز گم کرده است. سرعت پیشرفت تکنولوژی فشار زیادی را بر او وارد آورده و متحمل کرده و چشمان او را از دیدن حقیقتی بزرگتر و والاتر نابینا و کور نموده است. آدمی تبدیل به ماشین شده است و اصالت و ریشه خود را فراموش کرده است که برای چه به زمین قدم گذاشته است.



لحاظ کردن بعد معنوی در تصمیمات مان، ما را به خدا نزدیک تر می کند و طی یک سفر معنوی، خود را خواهیم شناخت و خدا را در درون خود خواهیم یافت من عرف نفسه فقد عرف ربه ، و این شناخت برایمان صلح، رضایت و شعف را به همراه خواهد آورد و لحظات زندگی مان را جهان شمول کرده و ما را از آرزوهای آینده و پشیمانی ها و افسوس و دریغ گذشته رها می سازد. SQ ترکیبی متعادل و جهان شمول از توانایی های فیزیکی، هوش و قوه درک احساسات مان است.



لازمه وجود بعد معنوی در زندگی مان مانند آن می مانند که یک ورزشکار شبانه روز کار کند و عضلاتی قوی برای خود بسازد ولیکن بدون وجود پیام هایی که از طریق اعصاب از مغز به عضله می رسد توانایی حرکت نخواهد داشت و کاربری نیز پیدا نخواهد کرد. بنابراین این مغز است که با پیام های به جا و به موقع خود باعث شکل گیری صفت قوی بودن برای آن عضله می شود.




ویلیام فرنک دیدریخ (William Frank Diedrich) (نویسنده و مشاور) با توجه به معنای intelligence که انتخاب کردن است ، هوش معنوی را انتخاب بین ایگو (خود) و روح (فراتر از خود) می داند و عنوان می کند که:

بدانیم و درک کنیم و آگاه باشیم که

انسان فراتر از جسم، گذشته، مسایل جنسی، مالی و کاری و … است و دارای روح الهی می باشد که در حال گذراندن تجربه فیزیک است.

با درک و پذیرش قوانین علی و معلولی موجود در نظام هستی و ۱۰۰% مسوولیت زندگی خودمان به این باور برسیم که ما در هر لحظه آفرینشگر مسیر و زندگی مان و جهان اطراف مان هستیم.

انسان رها و آزاد است و هر تجربه از درون مان می آید و ما را پخته تر و آگاه تر از پیش می سازد و هیچگونه وابستگی به نتایج بیرونی ندارد زیرا انسان منحصربفرد است.



ادامه دارد …


۵ نظر

 

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

 

به انسان بنگرید! او را چگونه و در چه اندازه ای می بینید؟ آیا این تنها یک زندگی دنیوی و مادی است که می آییم و می خوریم و می خوابیم و به مدرسه می رویم و سواد می آموزیم و گاهی کتاب و روزنامه می خوانیم و شاید گاهی نیز دست به قلم ببریم و چند خطی بنویسیم و کار می کنیم و پول می اندوزیم و خانه و ماشین و .. می خریم و ازدواج می کنیم و نهایتاً فرزندانی خواهیم داشت و نسل خود را احیا می کنیم؟ آیا همین است؟ آیا به همین منوال ادامه می یابد؟ اگر چنین است در سال های پایانی عمر خود به چه خواهیم اندیشید؟ به اینکه عجب روزگاری بود و چه زود و یا چه سخت و یا چه شیرین گذشت؟ و هیچگاه به مسیر حرکت دنیا و آدمی فکر کرده اید که از کجا شروع کرده است و اجدادمان چه کرده اند و چه دریافت هایی داشته اند و چه طریقی را پیش گرفتند و اکنون ما در کجای راهیم و اصلاً هدف از حضور و وجودمان بر روی این سیاره خاکی چه بوده و هست و ما به کدام سو نظر داریم و آیا زندگی فردای ما بهتر از امروز و امروزمان بهتر از دیروز بوده و یا خواهد بود؟

 

 

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

 

چنین سوالاتی ذهن پویا و جستجوگرمان را در مراحل مختلفی از زندگی به خود جلب و مشغول می کند و بسیاری از ما در پی پاسخ آن به دنبال سرنخی در بیرون می گردیم و گاهی نیز با اطرافیان خود باب سخن را باز کرده و آنها را نیز به چالش می کشیم تا بدانیم آنها چه جوابهایی دارند.

 

 

آنچه که واضح، روشن و مبرهن و مسلم است آن است که این سوالات به نگرش، تصمیم گیری و انتخابهایمان و درنتیجه نحوه زندگی مان تاثیر بسزایی خواهد داشت و ارزش و معنا را در آن جاری خواهد ساخت.

 

 

و درصورت رسیدن به سرنخ و جواب، زندگی مان را به سطحی والاتر و متعالی تر ارتقا می دهد بدین صورت که دیگر مسایل را مشکلات نمی بینیم و همه درگیری ها و سختی ها را همچو ابزار و نشانه هایی خواهیم دید و شناخت که با آگاهی و یادگیری درس تجربه و دلیل بودن در شرایط موجود، می توانیم بر آنها سوار شده و زمام امور را به دست گرفته و از آنها عبور کنیم تا به خود حقیقی خویش نزدیکتر شده و ابعاد و جلوه های ناشناخته و تازه تز و جدیدتری را از خود کشف نماییم که در انتها به وسعت و گسترده تر کردن خودمان می انجامد که هرچه افق وسیعتری از خویش داشته باشیم، آگاهانه تر زندگی و انتخاب و حرکت می کنیم و آرامش بیشتری را تجربه کرده و ایمان خود را به آفریدگار و پروردگار خویش محکم تر کرده و پذیرش بالاتری را نسبت به شرایط تجربه خواهیم کرد و هر آنچه هست را همانطور که هست خواهیم پذیرفت و همه را خیری از سوی خدای خویش خواهیم دانست و برای آن هر لحظه و هر نَفَس به شکرگزاری و ستایش خداوند بزرگ خواهیم پرداخت.

 

 

 

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

 

 

همانطور که در قسمت سوم اشاره شد، نظریه هوش معنوی پس از آنکه برای اولین بار در سال ۱۹۹۷ توسط دو نویسنده دانا زوهار و یان مارشال معرفی شد، در سال ۲۰۰۰ کتابی را با همین عنوان (SQ: Ultimate intelligence) منتشر کرده و آن را عامل یکپارچکی و به تمامیت رسیدن و کامل شدن دانسته اند. در این کتاب در مورد شواهد علمی SQ نیز بحث شده است نظیر پژوهش های مایکل پرسینگر روانشناس اعصاب و راماچاندران متخصص مغز و اعصاب در دهه ۱۹۹۰در دانشگاه کالیفرنیا که منجر به شناسایی یک نقطه در مغز انسان شد که به نام نقطه خدا (God-Spot) نامگذاری شد. این منطقه در یکی از اتصالات عصبی در لوب تمپورال مغز واقع شده است. در طول اسکن با توپوگرافی انتشار پوزیترون، این مناطق عصبی هر زمان که موضوعات تحقیقی معنوی و روحانی با افراد مورد بحث قرار گرفته است روشن شده اند. با اینکه وجود این نقطه در مغز دلیلی برای اثبات وجود خدا نمی دهد، ولیکن نمایانگر آن است که مغز برای پاسخ به پرسش های نهایی و غایی برنامه ریزی شده است.

 

 

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

 

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

 

 

هوش معنوی، مشاور و راهنمای رسیدن به درک درستی از ابعاد دیگر است و تمایل ما برای یافتن معنا و ارتباط با بی نهایت است.  هوش معنوی به ما کمک می کند تا اصول درست و حقیقی را که در ناخودآگاه ما وجود دارند را هضم و درک نموده و بخشی از آگاهی مان نماییم که می تواند مانند یک قطب نما برایمان عمل کند. برای این منظور قطب نما تصویر بسیار خوبی است، زیرا که همیشه به نقاط شمال اشاره دارد که دلالت به سمت بالا دارد.

 

 

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من



ادامه دارد …

 

نظر دهید

 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

همگی ما با رویای نوری که از درون دست هایمان دور می شود به دنیا می آییم و کل زندگی مان را جهت بازگشت به آن هاله نور یا آن منبع پر انرژی حیات و آفرینش و غوطه ور شدن در پاکی و بیکرانی آن و غرق شدن در اصالت خویش صرف و وقف می نماییم،


 

همان نوری که از آن می آییم و در آن جسم مان شروع به شکل گیری می کند و شروع به شناختن دست ها و پاها و صورت و سایر اعضای بدن مان و تشخیص آن ها می کنیم و با تکامل جسمی جهت ورود به این دنیای فانی به ناگه با خروج از رحم مادر برای اولین بار چشمان فیزیکی خود را باز می کنیم و همه چی را از جنس گوشت و خون و اجسام لمس شدنی می بینیم و مادر پدری را که ما را احاطه کرده اند و آرام آرام با صبر و عشق و حمایت خود به ما فیزیک را می آموزند تا مقدمات راه عبور از این آزمایش را فراگیریم.


 

 

 

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

 

 

آنچه در این محیط می آموزیم آن است که همه ما از خدا هستیم و مخلوق و معبود اوییم ولی بسیار هستیم و بر روی زمین پراکنده شدیم و هر کدام مان منحصر به فرد و ویژه هستیم همچو نمایی از خالق خود، و با قوانین جاری در طبیعت آشنا می شویم و همچنین قوانین و عرف مرسوم در جوامع انسانی و اینکه برای سر پا نگه داشتن خود اصول اولیه ای وجود دارد همچو نیازهای جسمانی نفس کشیدن، خوردن، خوابیدن، دفع کردن و معاشرت کردن و … .



آنچه محسوس است آن است که تصویر آن نور از پس زمینه وجودمان پاک نخواهد شد و فطرت مان ما را به سوی آفریدگارمان و آن یکتا و نور مطلق که همه چی از او نسبیت می یابد و آن هستی و نیستی ازلی که همه هیــچ است هدایت می کند، چه بدانیم چه ندانیم و چه خواب باشیم.


چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

 

با توجه به سیر تکاملی بشر از خلقتش تاکنون و شکل گیری تمدن ها و پیشرفت حاصله در علوم و فنون، آدمی توانسته تا حدودی جایگاه خود را روی زمین بیابد و مکانی جهت آسایش خود فراهم نماید و برای این منظور مقررات و قوانینی را برای خود وضع نموده است تا حدود و مرزهای جسمی و فیزیکی رعایت شود و همگان با هم بر روی زمین به خیر و خوشی و سلامت روزگار بگذرانند تا از کثرت در وحدت به وحدت در کثرت برسیم و کمال را تجربه نماییم.


 

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

 

حال انسانی را می شناسیم که برای جسم و ذهن خود تدارکاتی را آماده و مهیا کرده است لیک گمگشته و خسته و فرسوده به نظر می رسد و روند زندگی او شکل دیگری پیدا کرده و در بسیاری از جوامع تغییراتی را در سلیقه و فرهنگ و آداب و رسوم شان شاهد هستیم که جویندگی انسان را جهت یافتن و رسیدن به بهترین مسیر و زندگی و در حقیقت آرامش را نشان می دهد. این سرگشتگی پاسخی ندارد جز توجه به روح، آگاه شدن به آن و نیازهای این بُعد وجود و آوردن آن به لحظه لحظه زندگی مان.



در این راستا در سال ۱۹۹۷ دو نویسنده دانا زوهار و یان مارشال یک بعد جدید از هوش انسانی را معرفی کردند به نام هوش معنوی که طبق نظر آنان هوش نهایی است و برای حل مسایل مفهومی و ارزشی استفاده می شود که به شرح به آن خواهیم پرداخت.

ادامه دارد …

۴ نظر

 

با توجه به رویکردی که در پروسه سفر قهرمانی به زندگی نمودن سایر ابعاد وجودیمان داریم و اینکه انسان با سه حوزه مشخص وجودی ذهن و جسم و روح روزگار گذرانده و در مسیر تعالی خود طی طریق می نماییم ، واضح و روشن و مبرهن است که درجه بندی و اندازه گیری و دسنه بندی انسانها صرفاً بر اساس ذهن ایشان کوته بینانه و سطحی نگری محض بوده و این گونه بررسی ها در صورت انجام می بایستی جامع نگرانه و ترجیحاً به روش ٣۶٠ درجه در ٣۶٠ درجه واقع گردد و بر این منوال این مبحث به این روش بیان می گردد .

پس از آنکه مدتها آزمونها با اندازه گیری ضریب هوش ذهنی ، مقیاس معتبری برای استخدام ها و یا به کار گماردن افراد و یا رویکردهای آموزشی ، محسوب می شد و در مدارس نیز برگزار می گردید و همچنین افرادی که دارای IQ بالایی بودند مورد تایید و تحسین قرار می گرفتند و برای شکوفا شدن شان در آینده بر این اساس برای آنها برنامه ریزی انجام می شد،

یافته ها نشان دادند که افراد با IQ بالا به رغم ضریب هوشی ذهنی بالایی که از آن برخوردار می باشند ، لزوماً به موفقیت های اجتماعی چشمگیری دست نمی یابند و خیلی اوقات رفتارها و منش خاص  خود را دارند که در اکثر مواقع در جامعه هنجار شناخته نمی شوند و به همین واسطه در اجتماع پذیرفته نشده و در بسیاری از موقعیت ها و جایگاه های شغلی در نهایت کنار گذاشته شده و افراد تمایلی برای کار گروهی و یا همکاری با آنان را ندارند و در موارد بسیاری طرد شده و کنار گذاشته می شوند و ضریب هوش ذهنی بالای ایشان تضمینی برای داشتن زندگی و جایگاه شغلی و اجتماعی مناسب و آینده ای درخشان و در نهایت حال خوب ، برای ایشان نمی باشد.

حتی در روابط اجتماعی و خانوادگی و زندگی عاطفی شان دچار مسایلی می باشند که از زندگی نمودن و تجربه کردن این بعداز وجود شان نیز عاجزند.


 

در اواسط دهه ۱۹۹۰ دانیل گولمن یافته های علوم اعصاب و روانشناسی را که بر اهمیت هوش هیجانی EQ تاکید می کردند، ارائه کرد. هوش هیجانی باعث می شود تا ما به احساسات خودمان و دیگران آگاه گردیم و آن ها را زنرگی نموده و جزئی از وجود خود گردانیم که شامل همدلی، انگیزه، شفقت و محبت و توانایی پاسخ به لذت و درد و برقراری ارتباط خوب با دیگران و شجاعت اعتراف به ضعف ها و احترام و پذیرش تفاوت هاست که همین موارد تاثیر قابل توجه و فزاینده ای در بهبود روابط و نحوه دید و نگرش مان به زندگی دارد و ابعاد زندگی زمینی مان را کامل تر و پربارتر می گرداند.

قابلیت ها و توانایی های قسمت راست مغز است که شامل تصاویر، رنگ ها، موسیقی، احساسات و هیجان، هنر، تخیل هنری، خلاقیت و درون یابی و شهود است. که با در نظر گرفتن نیمکره راست در کنار نیمکره چپ و آشنی دادن این دو و همسوسازی آنها، قادر به دستیابی به موفقیت، پیروزی و حتی تا حدودی قهرمانی می باشیم.

در دراز مدت، هوش هیجانی کلید موفق بودن در ارتباطات و رهبری است. گولمن درباره اینکه EQ یک نیاز اساسی برای استفاده از IQ می باشد بحث نمود که با تعادل دو سمت چپ و راست مغز می توان به بهینه ترین و بهترین ارزیابی ها و انتخاب ها رسید. اگر مناطق احساسی ذهن مان آسیب دیده باشد، توانایی مان برای تفکر موثر کاسته می شود و بهره وری آن کاهش می یابد.

 

 

و این همان است که به دلیل اجتماعی بودن انسان و آن جمله معروف که “راه خدا از میان خلق خدا می گذرد” نیاز انسان را برای داشتن ارتباطات موثر و روابط عاطفی بهینه نشان می دهد که به ارتقاء نگرش و نحوه و طرز تفکر آدمی کمکی شایان و درخور می نماید.

یعنی اینکه انسان تک بعدی نیست و علاوه بر حل مسایل منطقی نیاز به زندگی احساسات و عواطف خود و معاشرت با همنوعان خود دارد تا پویا و زنده باشد و حتی موفقیت و مقبولیت اجتماعی وی بسته به این بعد نیز می باشد و تنها ذهن کافی نیست بلکه جسم را نیز باید با آن همراه کرد تا بتوانیم یک زندگی معقول و شادی را تجربه نماییم. زیرا کسی که EQ پایین و IQ بالا داشته باشد از برقراری ارتباط با دیگران و ایجاد روابط آگاه نمی باشد و بر این اساس در محل کار خود با توجه به جایگاه شغلی اش دچار مساله می شود.


 

لیکن با وجود IQ و EQ بالا، این زندگی تنها در سطح مادیات است و روح نیاز هایی نیز دارد که به نحوه زندگی مان درجه و ارزش والایی می بخشد که جزئی ترین و ساده ترین و سطحی ترین اعمال مان را ارتقاء داده و ما را از زندگی مشعوف و محظوظ می گرداند و در شادی ها سپاسگزار و شاکر، و در دلتنگی ها و نگرانی ها و مسایل و سختی ها صبر و افق دیدمان مان را افزوده می نماید و آگاهی به هدف غایی بودن مان به زندگی مان رنگ و بویی دیگر می بخشد.

 

ادامه دارد …

۲ نظر

 

انسان اشرف مخلوقات است و آن آفریده و مخلوقی است که پس از آفرینش اش خدا فرشتگان را امر به سجده اش نمود همه سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و کبر ورزید و از کافران شد (وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ ) (سوره بقره آیه ۳۴).


 

 

 

 

 

در این دنیای فانی آدمی در پی معرفتی آمده است که تنها خدای باری تعالی آگاه به آن است و تنها اوست که می تواند ما را به راه راست هدایت فرماید و تنها اوست که شایستگی پرستش را دارد و هر آنچه در زندگی مان جاری می کند خیر است. آنچه آدمی در پی رسیدن به هدف آفرینش اش و زندگی فردیت اش و قدم بر داشتن در مسیر رسالت شخصی اش می تواند با آگاهی اندک اش انجام دهد، همانا زندگی تمامی ابعاد وجودش و متعادل سازی و همسو سازی آنها در راستای خدا شدنش (قربة الی الله) می باشد همانکه نیت نماز هایمان است.

که در این رابطه سه بعد وجودی انسان را در نظر می گیریم شامل ذهن، جسم و روح (البته تقسیمبندی های متفاوتی در این زمینه انجام شده است و آنکه به جوهره وجودی و نحوه زندگی انسان بر روی زمین نزدیکتر است و تمرکز برای رسیدن به آن ها و متعادل سازی شان با فطرت مان همسو تر می باشد را مطرح می نماییم). که بر اساس این نیاز نیز روانشناسان نظریه هایی ارائه کرده اند که در این موضوع به آن می پردازیم و از IQ(Intelligence Quotient) ، EQ(Emotional Quotient) و SQ(Spiritual Quotient) برای تفسیر این ابعاد استفاده می کنیم.



 

آنچه همیشه از زمان خلقت آدمی تا کنون دغدغه انسان بر روی زمین بوده است، رسیدن و دستیابی به شناختی بیشتر، بهتر، فراگیرتر و جامع تر و کامل تری از خود و خویشتن خویش است که منشا تمامی حرکت ها و سیر و طی طریق های بشر می باشد و بسیاری از آن را با نام تاریخ و اختراعات و اکتشافات و علوم و دانش و حتی شکل گیری تمدن و ظاهر زندگی امروزی و غیره می شناسیم و می دانیم که همگی جهت رسیدن و نزدیک شدن به آن جوهره وجودی انسان است که مخلوق را به خالق خویش وصل کرده و از این به آن می رسیم و از این وصلت، جوهره خلق را که شکل دهنده این کلمات و آفرینش است کشف می نماییم.


 

 

 

 

روانشناسی که از معدود علوم امروزی است که اختصاصاً بر انسان تمرکز دارد و کلیه موضاعاتش را درون و بیرون آدمی شکل می دهد و بررسی علمی رفتار و فرایندهای ذهنی می باشد، ریشه در فلسفه دارد که حدود قرن چهارم و یا پنجم پیش از میلاد با طرح پرسش هایی بنیادی و اساسی در ارتباط با ذهن انسان توسط فیلسوفان بزرگ یونانی همچو سقراط، افلاطون و ارسطو آغاز گردیده است. در طی سالیان گذشته مقیاس های مختلفی برای ارزیابی و معیار گذاری ابعاد وجودی انسان توسط روانشناسان به صورت نظریه ارائه و آزمون ها و تست هایی نیز تهیه، آماده و طراحی گردیده اند که از محبوبترین آن ها می توان به ضریب هوشی یا IQ اشاره کرد.


 

 

 

در اوایل قرن بیستم IQ اهمیت فراوانی داشته و در آن زمان اگر فرزندی ضریب هوشی ۲۱۰ می داشت، والدین اش با خوشحالی ابراز می کردند که فرزندشان دانشمند خواهد شد. این تست منطقی و معقول بودن و هوش استدلالی که برای حل مسایل منطقی مورد استفاده قرار می گیرد و قابلیت ها و توانایی های قسمت چپ مغز شامل دانستن، یادگرفتن، تجزیه و تحلیل و آنالیز، ارتباطات علی و معلولی، تفکر انتزاعی، صحبت کردن و دیدن اشیاء، کاربرد کلمات و زبان و اعداد و ریاضیات و توالی منطقی از طریق تجزیه و تحلیل و ارزیابی تفکر خطی را اندازه گیری می کند، هرچه عدد بالاتری در این آزمون کسب کنید، باهوش تر محسوب می شوید. این همان ذهن است که در کار و تحصیل و در جامعه زئوسی آپولویی کنونی برای امرار معاش و موفق بودن در جامعه و مدرسه و دانشگاه مورد نیاز است.


 

 

 

 

ضریب هوشی، آن بُعد از انسان را ارزیابی می کند که به ذهن مربوط است و پردازش های ذهنی را درنظر می گیرد. ولیکن ذهنِ تنها، برای ادامه زندگی و آماده سازی و حرکت به سوی تعالی و تشخیص و تمییز مسیر و یادگیری درس تجربه ها و هضم شرایط و مسایل و درونی کردن و گذر کردن و سپس به بیرون جاری ساختن آگاهی ها در گام های بعدی ممکن و امکان پذیر نمی باشد. بلکه ذهن مسوولیت مدیریت ابعاد وجودی را جهت رسیدن به خدایی مان بر عهده دارد و اگر ابعاد دیگر وجودی مان موجود نباشند، ذهن بدون ملازمان همراهش قادر به ادامه مسیر نیست زیرا جسم نیز باید باشد به سبب آنکه ما در دنیای فیزیک زندگی می کنیم و دارای بدن مادی هستیم که آن نیز نیازها و مسایل مربوط و خاص خود را دارد و بُعد روح نیز مطرح است که انسان بودن مان را به ما یادآوری می کند و همواره دلیل والاتری را برای خوردن، خوابیدن و … حتی زندگی روزمره مان به ما خاطر نشان می سازد و عظمت جهان و نظم و هماهنگی موجود در آن را تحسین و برای پرستش خدای و تسبیح او و شکر نعمات بیکران او به نماز می ایستد و برای سیراب کردن عطش روح نیز در صورت متعادل و همسو بودن این سه بعد وجودی، ذهن این مدیریت را جهت به وحدت رساندن و یگانگی وجود انجام می دهد.


 

 

ادامه دارد …


۷ نظر

مترجم گوگل

برای ترجمه: