غاز طلایی (The Golden Goose) (قسمت اول)


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود.

یکی بود که یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. اشاره دارد به شروع جهان هستی که از یک شروع شد یکی که خود نه یک است و نه هیچ چیز دیگر و اصلاً چیز نیست بلکه هست و فقط هست و نه هست و نه نیست و نه یک است و نه غیر آن و صرفاً هستی است و دیگر هیچ یا همان که ما با نام خدا می شناسیم و آن همان خود آ ست که اشاره دارد به این که او خود پدید آورنده خود نیز هست و آفریدگاری ندارد و به خود آ شده است و شروع و آغاز گردیده است و تاکنون ادامه یافته است. اینکه از خدا جهان خلق گشت و تنها و یکتا خالق عالمیان می باشد. در همه داستان ها و حکایات نیز از آن یاد شده و با این جمله تمامی داستان ها آغاز گردیده اند به این منظور که ارتباطی با هیچ مطلق برقرار کرده و از این طریق خود را مشاهده گر بی قضاوتی کنیم که فارغ از عقده ها و پیش فرضهای ذهنی خود بتواند حقایق مستور در پوشش داستان را دریافت نموده و فرا گیرد .

“یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود،” در سوره اخلاص یا توحید نیز به زیبایی گفته شده است، سوره اخلاص در مکه نازل شده و دارای ۴ آیه است. کلمه اخلاص به معنی خالص کردن است. نام های دیگر این سوره «توحید» ، «قل هو اللّه» و «اساس» است. این سوره از توحید پروردگار ، یگانگی ، وحدانیت و اوصاف خداوند سخن می گوید:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان

قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ (۱) اللَّهُ الصَّمَدُ (۲) لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (۳) وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُـواً أَحَدٌ (۴)

بگو: او خداوند، یکتا و یگانه است؛ (۱) خداوندى بى نیاز است که همه نیازمندان قصد او مى کنند؛ (۲) (هرگز) نزاد، و زاده نشد؛ (۳) و براى او هیچ گاه شبـیه و مانندى نبوده است. (۴)


مردی سه پسر داشت که نام جوانترین و کوچکترین آن ها داملینگ بود. داملینگ همیشه نسبت به همه چیز بی تفاوت و بی خیال بود و هر اتفاقی که می افتاد فارق از دنیا قاه قاه می خندید و مسخره می کرد و نیشخند می زد.

اینکه در اکثر داستان ها غالباً سه پسر یا دختر دارند و همیشه در آنها نفر سوم که معمولاً نیز کوچکتر از بقیه خواهران و یا برادران خود می باشد داستان یا حکایت را به سرانجام می رساند و جوایز و هدایا شامل طلا، آگاهی، عشق، ازدواج، پادشاهی و حاکمیت بر خود و یا دیگران و یا غیره را از  آنِ خود می کند، نمایانگر آن است که سومی هر سه حوزه روح و ذهن و جسم را دارا می باشد و با همسویی آنها حرکت می کند و به نتیجه و سرانجام می رسد. در این داستان اولین پسر ذهن و دومین پسر جسم و ذهن است و سومین پسر هر سه را در خود به رشد رسانده و همسو و متعادل نموده است. یا به عبارتی دیگر ego، super-ego و id هستند که برادر سوم نشانه مرحله اصلی ناتوانی و ضعیف بودن ایگو است که با کشمکش جهت فایق آمدن با انگیزش ها و محرک های درونی و با مسایل سخت موجود در دنیای بیرونی آغاز می گردد.

در اینجا داملینگ (dummling به معنای احمق کوچولو است. در داستانی دیگر نام او را simpelton آورده اند که از simple به معنی ساده می آید که به دلیل رفتارهای ساده شان معمولاً موضوع داستان های بسیاری هستند و از آنها با نام های noodles ، fools و gothamites نیز یاد می شود. البته در هر فرهنگی معمولاً مردم یک شهر یا محله و یا فردی با نام و خصوصیات مشخصی (مانند ملانصرالدین) را به این عنوان می نامند و جوکها و داستان هایی طنز از کارها و رفتارهای ساده آنها می سازند. ) که به دلیل تمسخر و نیشخند وقایع، جدی گرفته نمی شود زیرا که افراد خانواده اش وقایع، مسایل و تجربه ها را بزرگ کرده و از پس آن ها بر نیامده و در آن ها گیر می کنند در صورتیکه سیمپلتون از تعادل و همسویی هر سه حوزه روح و ذهن و جسم برخوردار است و هر چیزی را به اندازه خودش و سرجای خودش می بیند و در بقیه مواقع ذهن اش رهاست و به زندگی عادی خود ادامه می دهد در ادامه داستان با نحوه تصمیم گیری و انتخاب سیمپلتون این امر مشهود می باشد که وقایع را به اندازۀ خود می بیند و واقع بین است و نحوه دیدنِ خارج از وقت، اندازه و سرجایخودِ رویدادها را، به تمسخر می گیرد. و در داستان ها احمق (fool) بدین معنی ظاهر گردیده است. در عین حال می تواند نمایانگر احساسات و یا عملکرد یک کودک باشد که در ابتدا تصویر و یا شناختی از جهان و دنیا ندارد. معمولاً شخصیت fool (دلقک)، به صورت فردی معصوم شناخته می شود که آوردن دو واژه معصوم و دلقک که در سفرقهرمانی دو کهن الگوی آغازین و پایانی می باشند برای یادآوری مبدأ و مقصد است تا بتوان مسیر را تشخیص و تمییز داد.

 

 

روزی پسر بزرگتر خانواده قرار شد که برای جمع آوری هیزم به جنگل برود. مادرشان به او یک یک کیک تخم مرغی خوشمزه و یک بطری شربت داد تا در میان راه گرسنه و تشنه نماند.

برادر بزرگتر برای جمع آوری هیزم (که اینجا کنایه از هدف، مقصد، غایت و نهایت و خدایی و خدا شدن است می باشد) به جنگل می رود. جنگل نماد تحول است زیرا محلی است که تمام آنچه را که ما برای یک فرد بی تجربه و یا کم تجربه جوان و خام خطرناک می دانیم دارد تا او با آنها کنار آید و برشان فایق گردد و و نجات یابد و زنده بماند تا بتوانند مرحله به مرحله از آنها بگذرد و آیین گذر را انجام داده و به بزرگسالی مسولیت پذیر متحول شود. مادرش اغذیه همراه وی می فرستد تا در زمان نیاز او را یاری دهد که کنایه از حامی مخفی یا پنهان می باشد. شربتی که مادر برای پسرش آماده می کند در داستان شراب عنوان شده که شراب نماد خون مسیح یا فداکاری است. کیک و شرابی که مادر همراه پسر بزرگتر می کند نشان از آن دارد که پسران بزرگتر برایش ارزشمندتر هستند و برتری شان را می رساند.

 


زمانیکه وی به جنگل رسید، آنجا با یک مرد پیر سالخورده با لباس خاکستری رنگ برخورد کرد. پیرمرد به او سلام کرد و گفت:  “جوان! روز خوبی داشته باشی، خواهش می کنم تکه ای از کیک تخم مرغی ات را به من بده و لطفاً اجازه بده جرعه ای از شربتی که همراه خود داری بنوشم که بسیار گرسنه و تشنه هستم. ”

پیرمرد سالخورده با رنگ خاکستری تجسمی از خرد بشر و یا ناخودآگاه جمعی می باشد.




ولی پسر با زیرکی پاسخ داد: “اگر من کیک و نوشیدنی خود را به تو بدهم، آنگاه برای خود چیزی نخواهم داشت پس لطفاٌ مزاحم من نشو و از سر راهم کنار برو!  ” سپس بی توجه به پیرمرد که آنجا ایستاده بود به راه خود ادامه داد و رفت و در جنگل مشغول هیزم شکستن گشت. مدت زیادی نگذشته بود که به شدت احساس خستگی کرد و ناگهان تبر از دستش افتاد و دستش را برید، به طوری که مجبور شد به خانه برگردد و زخمش را پانسمان و مداوا نماید. و این کارِ پیرمردِ کوچکِ خاکستری رنگ بود.

برادر بزرگتر اولین نشانه را تنها با ذهن خود ارزیابی کرد و به دلیل تک بعدی بودنش، از آن استفاده مناسب و به جا را ننموده و به نتیجه نرسیده و حتی منجر به زخمی شدن و جراحت دیدن خود گردیده است. نمایانگر آن است که اگر هر سه بعد یا حوزه وجودی خود را در نظر نگیریم و همسویی و تعادل آنها را در انتخاب های در لحظه مان لحاظ ننماییم، تصمیم گیری مان ناقص بوده و همه وجودمان را پوشش نخواهد داد و به همین دلیل، با محسوب ننمودن آن قسمت از وجود که لحاظ نگردیده، به خود صدمه وارد می آوریم. و مسلماً راهی که در راستای متعادل نمودن و همسویی هر سه حوزه نباشد، ما را به صراط مستقیم نخواهد رساند. البته لازم به ذکر است برخورد کردن و روبه رو یا مواجه شدن با وقایع، رویدادها، تجربه ها و نشانه ها سازنده نمی باشد و باید آنها را دید و برای کامل شدن و گذر کردن از آنها باهاشان مجاور و همجوار شد. با آنکه محافظه کاری معمولاً چیز خوبی است ولی در اینجا فرزند ارشد بیش از حد محتاط است و فاقد حس دلسوزی و یا کمک به نیازمندان می باشد و به همین دلیل در “آزمون شفقت” رد می شود در عین اینکه جوابش به پیرمرد خشن و بی اعتناست.

بریدن و قطع کردن درخت نماد روند و رشدی رو به بالاست که دو برادر بزرگتر از آن باز می مانند.

تبر به سنت ژوزف سنت بانی فیس مربوط می شود که هر دو به نیازمندان کمک می کردند و دو برادر بزرگتر فاقد این حس نوع دوستی و حامی گری هستند.

از آنجا که دست نماد اعمال ما هستند، بریدن دست به معنای انجام کارها و اعمال غیر همسو با تعالی مان است که با انحراف از مسیر فردیت مان به ما آسیب می زند.

اینجا کاملاً مشخص می شود که پیرمرد کوچک خاکستری رنگ، غیر از انسان است و نمادین محسوب می شود.

 


روز بعد پسر دوم برای رفتن به جنگل آماده گشت و مادرشان همچو دفعه قبل برای پسر دوم نیز آذوقه و توشه راه شامل یک کیک شیرین و خوشمزه تخم مرغی و یک شیشه شربت خنک تهیه کرد و وی راهی جنگل شد. او نیز در راه جنگل با پیرمردروبه رو شد که از وی درخواست تکۀ کوچکی از کیک و جرعه ای از نوشیدنی وی را کرد. ولی پسر دوم خیلی راحت با صدایی واضح و بلند گفت:  “هرچه به تو دهم از توشه خود خواهم کاست و از آذوقه راهم کم می شود، این چیزهایی که تو از من می خواهی فقط مال من است و دلیلی ندارد که تو را شریک خود کنم. حالا هم راهت را بگیر و برو پی کارت و مزاحم نشو!” و پیرمرد را در آنجا ایستاده رها کرد و به راه خود ادامه داد  و به جنگل رفت. مشغول شکستن هیزم شد ولی طولی نکشید که کیفر و مکافات و عقوبت او نیز دامن گیر وی گشت و پس از وارد آوردن دو ضربه بر درخت، اشتباهی با تبر بر پای خود ضربه ای زد و آنچنان پایش را برید و زخمی کرد که دیگران او را به خانه بردند و زخمش را بستند.

برادر دوم، نشانه موردنظر را با دو بعد جسم و ذهن ارزیابی نموده و او نیز از مسیر خود وامانده است و با ضربه ای بر پای خود که پا نماد حرکت است خود را مغبون و مانده در راه می بیند که یارای حرکت ندارد زیرا که حوزه وجودی روح را در نظر نگرفته است. پاسخ پسر دوم حتی از جواب پسر ارشد نیز گستاخانه تر است.

در اینجا تاکید می شود که هر دو برادر به دلیل نحوه رفتارشان با پیرمرد مجازات شدند.

پا نماد استواری و استحکام است. بدین معنی که این مسیر چون همسو با تعادل وجودی او نمی باشد، ادامه نمی یابد زیرا به دلیل عدم همسویی هر سه حوزه، در میان راه استحکام خود را از دست خواهد داد و استمرار نخواهد داشت.

 



داملینگ به پدرش گفت:  “پدرجان، اجازه بدهید من برای آوردن و جمع آوری هیزم به جنگل بروم.  ”  پدرش جواب داد:  “این فکر را از سرت بیرون کن. برادرانت که اینقدر باهوش و کاردان بودند اینگونه خودشان را زخمی و مجروح کرده اند، از آنجا که تو درباره چوب و بریدن آن هیچ چیز نمی دانی و اصلاً از این کارها سر در نمی آوری. چطوری می خواهی به جنگل بروی؟! بهتر آن است که نروی. ”  اما داملینگ آنقدر اصرار کرد تا سرانجام پدرش گفت:  “خیلی خب اگر دوست داری بروی، برو. وقتی زخمی شدی عقلت سر جایش می آید!  ” مادرش به او یک کیک پخته شده از خاکستر شومینه و یک شیشه بطری شربت ترشیده به او داد تا همراه خود ببرد. زمانیکه به جنگل رسید، پیرمرد  سر راه وی نیز ظاهر شد. سلام و احوالپرسی کرد و گفت:  “بخشی از کیک و جرعه ای از نوشیدنی ات را به من بده که بسیار گشنه و تشنه ام.  ” داملینگ جواب داد:  “من فقط یک کیک دارم که در خاکستر پخته شده و مقداری شربت ترشیده نیز همراهم هست، اگر از نظر تو اشکالی ندارد و تو را راضی و خشنود می گرداند می توانیم بنشینیم و آن ها را با هم بخوریم” سپس هر دو نشستند و همان زمان که داملینگ غذایش را از بقچه در می آورد کیک او تبدیل به یک کیک خوشمزه و لذیذ و مقوی، و شربت ترشیده نیز تبدیل به یک نوشیدنی عالی و گوارا گردید. بنابراین هر دو با هم به خوردن و نوشیدن مشغول شدند و زمانیکه غذایشان به پایان رسید، مرد سالخورده به او گفت:  “از آنجا که قلب پاک و رئوفی داری و اینطور از روی میل و رغبت و رضا، غذای خود را با من سهیم شدی و از آنچه که داری به دیگران هم می بخشی، من هم می خواهم برایت کاری انجام بدهم و خوش شانسی را به تو اهدا و اعطا می کنم. کمی آن طرف تر یک درخت قدیمی قرار دارد، آن را قطع کن و در بین ریشه هایش را خوب بگرد و ببین آن جا چه  چیزی پیدا می کنی. “

از آنجا که پسران باهوشتر و باتجربه تر از نظر پدر، هر دو شکست خوردند و زخمی و مجروح برگشتند که این جرح نشان اتلاف انرژی و هدر رفتن زمان برای رسیدن به مقصود است، پدر نگران پسر کوچکتر و سوم می باشد و می خواهد او را از این تجربه منصرف نماید. این یکی از باورهای نادرست رایج در جامعه است که افراد پس از شکست خوردن در مرحله ای به جای اینکه خود را برای گذراندن از آن سطح آماده و قوی سازند و از تجربه شان درس گرفته و مرتبه بعدی با آگاهی بیشتر انتخاب کرده و پیش روند، معمولاً به همان سطحی که هستند قناعت می کنند و میل سیری ناپذیر یادگیری بیشتر را در خود مدفون ساخته و به آنچه دارند عادت می کنند. در صورتیکه برای رشد کردن نیاز به پشتکار است و ایستادن و عقبگردهای ناشی از ترس کمکی به پروسه تکامل مان نکرده و ما را در بی خبری و غفلتی که در آن هستیم نگه می دارد. و باید به خاطر داشته باشیم که زندگی لبریز از درس ها و تجربه هاست و هر یک از ما تنها یکبار فرصت زندگی کردن را داریم که بدین منوال استفاده از این نعمت و هدیه را به دلیل اسارت در ترس هایمان از دست می دهیم.

کیک بدمزه و نوشیدنی ترشیده مربوط به خاکستر است که نماد عزاداری و مرگ و همچنین آیین گذر در سفر قهرمانی است که در داستان سیندرلا نیز آمده ولی در اینجا داملینگ از جنس مذکر است و لازم نیست مانند سیندرلا در خانه در خاکستر بنشیند و منتظر بماند بلکه او موفق به ترک خانه و رفتن به دنبال ثروت و بخت و اقبال خود می شود. با استفاده از این داستان و داستان سیندرلا ، تفاوت ماهیتی سفر قهرمانی زن و مرد مشخص می شود که مرد برای رسیدن به آگاهی خود باید گام بردارد و حرکت کند و به دنبال نور برود و زندگی خود را با آن روشن سازد.

با هم خوردند و هر دو سیر شدند. علاوه بر اینکه در ابتدا غذایش به غذای بهتری از آنچه که مادرش به وی داده بود تحول یافت (در سفر قهرمانی مرد داریم که پسر از یک سنی به بعد باید از مادر بکَند و از وی جدا شود تا بتواند رشد کند و مرد شود، در اینجا نیز با گذشتن داملینگ از غذا و توشه ای که مادر داملینگ به وی داده بود و تقسیم کردن آن با دیگران و در پی آن متحول شدن غذا به خوراکی ارزشمند و لذیذ کاملاً بر این پروسه صحه گذاشته است. ) ، در ضمن هدیه ای ارزشمند به داملینگ جهت این تقسیم کردن روزی با یکی که شاید روزی اش به دست او بود، رسید که در ابتدا تنها زیبایی آن را دید و جذبش کرد و با خود همراه نمود، در طی مسیر نیز هدایای بسیار بیشتری را برایش به ارمغان آورد و وسیله ای شد برای آنکه حرکت کند و تجربه های جدیدی را کسب نموده و متعالی گردد. البته آغاز سفر با درخواست خود او و ایجاد نیازی که در او برای شروع شکل گرفته بود با اعلام رفتنش به جنگل، رقم خورد. نشان از آن دارد که ما ها همه واسطه ها و کانال هایی هستیم برای اجرای خواست خدا و جاری شدن خیر او در روی زمین و برای سایرین. و جالب تر اینکه کیک و نوشیدنی راه، می تواند نماد آگاهی مان باشد که داملینگ آن را با دیگری نیز تقسیم نموده و به آن قناعت نکرده و با ایمان به آنکه روزی رسان خداست به آن گیر ننموده و بعد از استفاده به موقع از آن برای گام بعدی یا milestone دیگر حرکت کرده و همزمان نیاز آن نیز در او شکل گرفته است. که با سهیم کردن دیگران در آنچه خود داشته و یا به دست آورده و یاد گرفته است، خود را برای گرفتن درس تجربه های آتی و پیش رویش آماده می نماید. یکی از نکاتی که در داستان مشهود است پذیرا بودن داملینگ برای درس گرفتن از تجربه ها و شناخت آنهاست و اینکه به نشانه ها نیز در مسیر توجه نموده و هیچ یک را دست کم نگرفته و با هر کدام مانند یک تجربه رفتار نموده است و بدین صورت مسیر خود را با استفاده از نشانه ها و آگاهی و دانسته های خود هر چند اندک شکل داده و حوزه ای بسیار فراتر از خانه را به این صورت فراگرفته است.

در ابتدای داستان این آزمون گذاشته شده است که تعیین می کند آیا قهرمان داستان شرایط مورد نیاز را جهت تبدیل غیرممکن به ممکن و انجام وظایف دشوار و ناشدنی دارد یا خیر که در این داستان داملینگ از آزمونی که دو برادر بزرگترش در آن رد شدند، گذر کرد و به ادامه راه می پردازد.

درخت قدیمی نماد درخت ایگدراسیل (Yggdrasil) ، جهان و یا درخت کیهانی است که در افسانه ها از آن یاد شده و میوه ، آب ، عسل ، طلا یا نقره جادویی تولید می کند و یا محل زندگی حیوانات و یا موجودات جادویی می باشد.

 


 

و پیرمرد در حین گفتن آن رهسپار شد و راهش را کشید و رفت.



 

پس از آن داملینگ به سمت درخت رفت و آن را قطع کرد و بین ریشه هایش را خوب گشت. ناگهان در بین ریشه های به هم پییچیدۀ درخت، غاز زیبایی پیدا کرد که پرهایی از طلا داشت. با خوشحالی غاز را برداشت و به سوی میهمانخانه ای رفت تا شب را آنجا بماند.

استفاده از تبر برای قطع کردن درخت که منجر به کشف غاز می شود ، داملینگ را به سنت بانی فیس که سمبل او تبر است وصل می کند که سنت بانی فیس درختی را که برای خدای رعد و تندر (Thor God) مقدس بود بدون رسیدن آسیبی از این اتفاق به ایشان ، قطع نمود. هر چند که از طریق نماد طلا نیز می توان آن را به سِنت نسبت داد.

غاز معمولاً به زن و خانواده مربوط می شود. می تواند اشاره به مرحله بعدی سفر قهرمانی مرد داشته باشد که پسر بعد از بریدن از مادر و به دست آوردن یکسری مهارت ها در آیین های ورود (کنایه از آزمایشی که در داستان آمده و داملینگ از آن عبور کرده است) برای مرد شدن ازدواج می کند و همسر می گزیند و خانواده تشکیل می دهد. البته با توجه به صنعت جناس در ادبیات نگارشی ، غاز (goose) به فرد احمق نیز اتلاق می گردد. در عین حال غاز در داستان های طنز ، نماد آلت ذکور در ارتباط با قدرت های جادویی است. در عین حال می تواند نماد تکامل و روح القدس باشد.

پَر یکی از عناصر هواست و مربوط به مکاشفه و تفکر و اعتقاد و ایمان است و یکی از ویژگی هایش سبکی می باشد. طلایی بودن آن به ممتاز و والا بودن اشاره دارد. همچنین عنصر اصلی نمادین گنج پنهان و دست نیافتنی است که تصویری از میوه روح و نور متعالی است و داملینگ غاز را به سبب روح بخشنده اش بدست آورد. همچنین طلا تصویری از نور خورشید می باشد که از این رو هوش الهی است.

 

اینکه از ریشه هدیه را به دست آورده و به آن رسیده است، ریشه کنایه از مبدأ، منشأ و نیت و هدف را دارد که می گویند نیت اعمال مهم است. از نیات ماست که برایمان هدایا مقدر می شود و به دنیای مادی به صورت خیر و روزی و برکت موجودیت یافته و یا در اعمال مان نمود پیدا می کند.

 

هر موجود زنده ای علاوه بر اینکه هر یک از اجزای وجودش تجربه گر مستقلی هستند، به صورت کل نیز تجربه گر کلی می باشند. که اینجا مرد پیر خاکستری کوچک به سیمپلتون اجازه قطع درخت را داده و بر این اساس روح درخت را نیز درنظر گرفته است در صورتیکه دو برادر دیگر بدون دیدن روح درخت و درنظر گرفتن آن، برای بریدن درخت دست به کار شده اند. اگر همه اجزای جهان هستی را جزئی از کل ببینیم بنابراین همه اجزا دارای روح هستند همگی آنها در یک همزمانی در کنار ما هستند و همچون ما تجربه گرند. در برخی فرهنگ ها داریم که قبل از خوردن میوه ها و غذاها و زمان جدا کردن میوه یا گل از درخت یا بته ها و شاخه و … ابتدا از ایشان اجازه بگیریم و سپس عمل نماییم. در اسلام نیز عنوان شده که شروع کارها با نام خدا باشد تا همین تجربه گریِ کل را نیز برای خود یادآور شویم و البته علاوه بر آن ، آغاز کردن کارها با نام خدا ، ریشه در متعالی کردن نیت مان نیز دارد.

از نظر فولکلور غاز طلایی ، تکراری افزایشی است که هر واقعه بر روی واقعه قبلی آن ساخته می شود و شکل می گیرد.


ادامه دارد ….

نظرات کاربران :

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)