مردی، مردانگی، جنگجو
مردی، مردانگی، جنگجو

 

در پروسه مردانگی از مقوله‌ای تحت عنوان “زخم خوردن” یاد می‌کنند.
زخم خوردن، مرد را آماده می‌کند برای کسب انرژی ، که بتواند آماده جنگ و شکار ‌شود.

مانند پسر بچه‌ای که تا با همسالان خود بازی و دعوا نکند (علی‌الخصوص در دوران بلوغ)، هیچ زمانی قادر نخواهد بود تا بعنوان یک مرد ( به معنای حقیقی کلمه ) در جامعه حضور پیدا کند.
آنچه در پروسه زخم خوردن، منجر به رشد مردانگی می شود را می توان این گونه بیان داشت که :

هر مردی بعد از تولد، دوران کودکی ، دوران تحصیل در مدرسه و حتی دانشگاه به اصطلاح در ” رحم امن مادر ” به سر می‌برد ، زیرا فقط در این دوران در حال درس خواندن بوده و با توجه به این موضوع، با هیچ گونه مغایرتی مواجه نشده تا بتواند وارد پروسه رشد مردانگی شود.
اگر در این رحم امن باقی بماند ، حتی جرات وارد شدن به هیچ رابطه عاطفی را نخواهد داشت. (رابطه عاطفی و رابطه زناشویی زخم دارد، و برای ورود و تعامل در آن نیاز به پختگی است، زیرا سرشار از مشاهده و بیان مغایرت از دو طرف مورد تعامل است).

زخم خوردن ، در مردان آرک تایپ جنگجو را رشد می دهد، ابتدا یتیم می‌شوند، کسب انرژی کرده، و سپس منجر به تعریف هدف و هدفمندی در زندگی شده و لذا آرک تایپ جنگجو را رشد می‌دهد.

از این رو ، این مرحله از زندگی هر پسری در دوران بلوغ را می‌توان بعنوان یکی از مهمترین مراحل رشد مردانگیشان یاد نمود.

♦️چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند.
روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.

 

نظرات کاربران :

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)