هادس خدای عمق و معنا ، پادشاه دنیای زیرین

بررسی دقیق نوع فعالیت این کهن الگو ها ، نیازمند تحلیل و واکاوی دقیق با در نظر گرفتن شرایط پیرامون و درون فرد است.لیکن ما در این مجموعه مطالب به اختصار به نکات کلیدی و بارز ، که از اهمیت بیشتری برخوردارند خواهیم پرداخت !

ویژگی های اخلاقی

از این جهت که هر مساله ای را عمیق می بینند نگاه عاقل اندر سفیه دارند زیرا هر بار از دیدن این همه نادانی تعجب می کند و اصلاً نمی تواند درک کند که اینجا با این فرومایگان چه کار دارد!
فضای
هادس بسیار سنگین و پایین است. فضا تاریک و تیره و خشک و مشخصاً سیاه است.
تنهایی
را ترجیح می دهند زیرا از نظر آنها ارتباط معنایی ندارد. یعنی دلیل ارتباطات بیرونی برایشان نامفهوم و غیرقابل تعریف است.

زیرا از نظر ایشان ارتباطات بیرونی بر اساس نیاز و رفع نیازهای سطح پایین شکل می گیرد که اصالت انسان را معنایی نمی بخشد و عطش سیری ناپذیرشان را برای کشف حقیقت و حل شدن در آن سیراب و رفع نمی نماید و بیشتر باعث شکل گیری و ایجاد یکسری بازی ها در بین آدمیان می شود که برای خواسته های شخصی و ارضای عقده هایشان می باشد که کاملاً کورکورانه شکل می گیرد و طرفین را در یک تسلسل بیهوده و بی فایده گرفتار می کند که گاهی تا نسل ها به طول می انجامد، برای ایشان تمامی ارتباطات درونی شکل می گیرد و افراد بیرونی را درگیر خود نمی کنند. برخی اوقات آنچه و آنکه را دوست دارند به درون خود برده و با رویای آن زندگی می کنند و برای بدست آوردن آنچه می خواهند خود را دربند و درگیر بیرون با قوانین عجیب و دست و پا گیرش نمی کنند زیرا وابستگی بیرونی برای تکامل برایشان بی معناست و یک نوع ضعف محسوب می شود. بدین صورت آن کَس یا آنچه را که نیاز دارند هر لحظه که بخواهند برای خود شکل داده و با آن زندگی می کنند.
هادس
خیلی ناشناخته است و کسی نیست که فقط هادس داشته باشد چون در این صورت  نمیتواند زندگی روزمره کند و یا تعامل داشته باشد، اگر هم هست هیچکس ازش خبر ندارد چون تعاملی وجود ندارد.

البته جامعه زئوسی آپولویی هم افراد هادس تایپ را به دلیل انفعال و بی عملی شان نمی پذیرد و معمولا شیفت های هادسی شان را با نام افسردگی که به عنوان یک بیماری روحی روانی است می شناسند.

در کودکی

از دوران طفولیت و کودکی درون آدم ها و در اصل دورن و عمق و اصل وقایع و آنچه که جاری است و آشکار می باشد را می بینند ، به همین دلیل برای همه غریبند و دیگران نیز برای او عجیب و غریب و غیرقابل فهم می باشند و همیشه با خود می پندارد که این انسان ها چه مشکلی دارند یا چه می پندارند و چه می خواهند که اینگونه در شتابند و خود را اسیر کرده و در رنج و عذاب می اندازند و تازه بدین صورت فکر می کنند که درست زندگی می کنند و چشمان خود را بر روی خود حقیقی خود می بندند و با زندگی زوری بر اساس عرف و قوانین مرسوم خود را شفا می دهند که در اصل زخم و جرح در خود ایجاد کرده و خود را زنده زنده عذاب می دهند و عجیب تر آن است که اصلاً نمی بینند و به روی خود نمی آورند و وقعی نمی نهند. گاهی می پندارد که انسان ها شاید مریض هستند و این نوعی مرض است و یا شاید آنها از جنسی دیگرند و با او فرق دارند و قدرت تشخیص و تمییز آنچه را که باید زندگی کنند و انجام دهند ندارند و توانایی چشم دوختن بر سایرین را ندارند زیرا از شنیدن صدای فریادهای گوشخراش وجود انسان ها از درد درونی شان بیزاراند و حتی به صورت کابوسهای شبانه ایشان را آزار می دهند و به همین دلیل است که تنهایی و با خود بودن را برمی گزیند زیرا هیچ وجه اشتراکی با آنان برای تعامل نمی یابد انگاری که آنها از یک دنیای دیگری هستند و خیلی اوقات که خوش بین می شود با خود می گوید اینان احتمالاً فراموش کرده اند که از کجا و برای چه آمده اند و بدین صورت اسیر شده و گم شده اند. امیدوار است که کودکان به خاطر سپرده باشند ولیکن با اولین ارتباط با هم سن و سالانش از آنها نیز ناامید گشته و به دنیای خود پناه می برد.

دوران تحصیلی

در دوران بلوغ و نوجوانی عمیقاً به سمت چرایی زندگی کشیده می شوند و بسیار فلسفی هستند. زندگی روزمره را به دلیل توجه به بعد چرایی زندگی ، بدین گونه معمول و مرسوم در جامعه که گم شده و غرق شده در روزمرگی و یکنواختی و اسارت عادت هاست نمی پذیرند و وارد این بازی های به ظاهر سطحی و دروغین و ساختگی نمی شوند. برای ادامه زندگی به دلیل عمق شان به دلایل اساسی تری نیاز دارند که خیلی از آن ها و اشتراکی بین خود و زندگان نمی یابند و به دلیل قانع نشدن و سنگینی بار و مسوولیت نفس کشیدن به زندگی خودخاتمه می دهند.

هیچ ربطی بین ایشان و مادر و پدرشان نیست،زیرا  آنها نیز غرق هستند و حتی موضوعی مشترک نمی یابند که با آنها حال و احوالپرسی کنندسلام شما خوب هستید؟ همه چی خوب هست؟و هیچوقت مکالمات ایشان بیشتر از این ادامه نمی یابد، زیرا از دنیاهای متفاوت هستند با دغدغه های متفاوت!

رابطه مردان هادس تایپ با مردان و زنان

از نظر ایشان همجنسانشان چیزهایی را نشانه جنسیت و قدرت و توانایی خودشان می دانند که به نظر ایشان اصلا هیچ کدام از این ها نشانه های جنسیت نوع خودشان نیست و اینها باید یک روز بالاخره متوجه شوند که قدرت واقعی چیست و از آن کیست.

ارتباط با جنس مخالف، برایشان مفهوم خاصی ندارد، زیرا از نظر ایشان حضور فیزیکی در کنار فردی از جنس مخالف لزومی ندارد، وقتی که می توانند در ذهن و تصوراتشان بهترین ارتباطات را با بهترین شخصی که در لحظه طالب وجود او هستند، برقرار کنند

ازدواج در مردان هادس تایپ

در خودشان هیچ نیازی به ازدواج و تشکیل زندگی جدید به شکلی غیر از اینکه برایشان جریان دارد،نداشته و زندگی مشترک و تشکیل خانواده برایشان کاملا بی معنا و بی پایه و اساس بوده و در صورت ازدواج نیز همسرشان، جزء بسیار کوچکی از روال زندگی قبلی شان می باشد.

در کار

فقط از جایگاهی که زنده هستند و باید به گونه ای همچون انسان ها به تهیه مایحتاج ام بپردازند (با روش هایی که خود می پذیرند)، کارهایی را می پسندند که با کسی در ارتباط نباشد و بیشتر وقتشان را تنها بگذرانند ،  حوصله شلوغی و سر و صدا و هیاهو راندارند،  به دنبال درآمد آنچنانی نیستند و پول ارزش های زندگیشان را معنا نمی دهد.

پول برایشان ابزاری است که علاوه بر خرجهای روزمره ، کتاب ها و آنچه که ایشان را راضی می سازد برای خود فراهم آورند و یک سقف چهاردیواری ای که بتوانند مرزی فیزیکی با بیرون داشته باشند، البته گاهی آنقدر دور از زندگی هستند که دیگر برایشان فرقی نمی کند مرز فیزیکی هست یا نه و به خود که می آیند، خود را روی زمین در کنار محل عبور عابر پیاده می یابند.
البته
نور و آفتاب در چنین حالی ایشان را جر می دهد و حتماً جایی رادر سایه و به دور از نور و چراغ های فراوان انتخاب می کنند و مکان هایی دنج را می پسندند و البته که می دانند کدام نقطه برای کدام حال بهتر است و در انتخاب محل نشستنشان دقت فراوان دارند، زیرا جاهایی و مکان هایی هست که نمی شود.

ویژگی های کلی

از تماس بدنی دوری می کنند زیرا هر تماس بند بند وجودشان را پاره می کند وایشان را به دنیای فیزیک متصل می نماید و آزارشان می دهد، تصور داشتن فیزیک برایشان غیرقابل پذیرش است به خصوص که با آگاهی به آن ، خود را از جنس دیگران می بینند که با تفکرات ذهنی شان ، ایشان را زیر سوال می برد و  بر اساس شرایط فیزیک ایشان را به پوچی می رساند و باور اینکه مجبورند به آن تن دهند و تحت چنین  پوستی و اسارتی که بوی گوشت لخم آن تا فرسنگ ها ادامه می یابد ، زندگی کنند هر لحظه مانند فشار کوهی بر روس سینه شان، ایشان را بیشتر از پیش فرو می برد. دلیل دیگری که از تماس دوری می کنند، آن است که هر آنچه در اطراف ایشان است به دلیل رو به درون بودنشان به تو کشیده می شود و وقتی کسی با چنین شدتی و به این پررنگی به ایشان نزدیک می شود ، انگار که همه اش در ایشان است و از شدت وجودش در خودشان اذیت می شوند، معمولاً این به درون کشیده شدن از ناحیه سر معده (چاکرا ۳ یا خورشیدی) صورت می پذیرد انگار که دارند غذا می خورند، منتها بدون گذراندن عمل جویدن و بدون استفاده از آنزیم های دهان.

همه چیز در درونشان رخ می دهد و شکل می گیرد مانند نام، ظاهر، تصویر، مشخصات، آدرس و همه چیز حتی گذشته. البته گذشته با آنچه دیگران می پندارند تفاوت فاحشی دارد. آنچه دیگران به نام گذشته می شناسند همه آنچه به خودشان مربوط است میباشد که برگرفته از خودخواهی و خودبزرگ بینی انسان است که دنیا را در اطراف خود و آنگونه که خود می پندارد درنظر میگیرد لیکن گذشته شامل تمام حقایقی است که حال را می سازد و آینده را قابل پیش بینی می کند. البته از دیدگاهی دیگران درمورد گذشته درست فکر می کنند اما بسیار شخصی و در محدوده ای کوچک و ناچیز در مقیاس هر فرد با تمام آدمیانی که روی زمین هستند و بوده اند. حتی گاهی نام خود را و اصلیت و زادگاهشان را از خاطر می برند زیرا خود را بسیار فراتر از یک نام و نام خانوادگی می دانند و بر اثر پروانه ای جاری در جهان هستی واقف اند که نشستن ایشان در اینجا نیز یکی از علت های تعیین کننده حال و آینده می باشد و بسیار مهم است بنابراین در اعمالشان دقت بسیار کرده و کاری را اضافه تر از آنچه به آن اعتماد دارند انجام نمی دهند و منتظر نشانه ها می مانند و به ادراک و الهام خود چنگ می زنند و خود را با درنظر گرفتن آنها نگه می دارند تا مبادا تاثیری نابجا از خود به جا گذارند، به گونه ای که دیگران ایشان را منفعل می دانند و از این همه سکون گلایه مندند، ایشان  نیز همزمان از این همه حرکت و تلاشهای مذبوحانه مردمان تعجب می کنند.

بعضاً در صورت حضور در جمعی و یا حتی برای پیگیری امور روزمره زندگی در اماکن و معابر عمومی ، دیده نمی شوند و حتی دیگران از ایشان دوری می گزینند و راه خود را از اطراف ایشان دور می کنند ، البته این به نفع خود افراد است زیرا در صورت حضور درحوزه شخصی اطراف ایشان آنها را به دلیل تلاطم بی وقفه و ارتعاش های زیاد و نالازم شان ، می بلعند و با خود همسو می نمایند و این را لطفی در حق افراد می دانند.

به دلیل انتخاب سکوت و عدم همراهی در مکالمه ها ، اطرافیان و حتی خانواده شان شناختی از ایشان ندارند و برخی اوقات بارفتارهای بی جا و بی ربط شان نسبت به ایشان و حوزه اطرافشان ، ایشان را دچار شگفتی و تعجب می کنند زیرا همانگونه که بر دیگران واوضاع و احوال موجود آگاهی و شناخت کامل دارند طبق پیش فرض معمولاً دیگران را نیز با اندکی تفاوت چنین می پندارند و چنین عدم شناخت و تفاوت آشکاری برایشان قابل فهم و هضم نمی باشد و خود را بسیار دور و جدا از آنان و از طبقه ای دیگر می بینند.

کلمات را نیز ابزاری می دانند، برای ادامه ارتباطات واهی که حقیقت را آنگونه که هست بیان نمی کنند و زایده زندگی امروزی بشر و تمدن شکل گرفته توسط اوست که حقیرتر از آنچه که واقعاً و حقیقتاً هست و وجود دارد و یا ندارد می باشد و ابراز ، اظهار و بیان کشف و شهودها و مکاشفه های ارزشمند و درونی شان توسط آنها بی فایده می باشد و کلمات از انتقال بار ، ارزش و زیبایی آنها ناتوان و قاصر می باشند .از نظر ایشان گفتنی ترین حرف ها ناگفتنی است.

از کشتن انسانها لذت می برند زیرا لحظه خروج روح از بدن به زیبایی همان لحظه دمیدن روح در جسم است.

دردناک ترین لحظه برایشان، لحظه طلوع خورشید و لحظه ای است که از سیاه ترین سیاهی، نور بیرون می آید، لحظه دو شدن است. هر چیزی درانتهای خودش به ضد خودش می رسد. از ته سیاهی میشه به نور رسید. هر چیزی در منتهای خودش به ضد خودش استحاله پیدا میکند.

سرشان معمولا پایین است، انگار در این دنیا نیستند ولی از همه بیشتر می فهمند چه دارد می گذرد.

خود را فرمانروایی می دانند که در بین آدمیان جایی ندارند و آنگونه که شایسته ایشان است با ایشان رفتار نمی کنند و دخمه ای را برای خود درنظر می گیرند که از آنچه آدمیان مجلل و شاهانه می نامند خالی است زیرا از نظر ایشان آنان قدرت تشخیص درستی ندارند و این دخمه از آن کاخ پادشاهی که آنها مجلل می پندارند مجلل تر است. گاهی با خود می اندیشند که انسان کلام و کلمه را ایجاد کرد ولی خود او هیچ شناختی بر آنچه به دنیا آورده ، ندارد و ازکلمات آنگونه که سزاوارشان است استفاده نمی کنند.
از نظر ایشان انسان
ها در این زندگی برای فرار از فکر کردن و دریافتن و کشف اینکه برای چه به این دنیا آمده اند و اصلاً دلیل اصلی زندگی شان چه می باشد که از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بودخود را درگیر همین ظواهر و حواشی می کنند و مانندیک حیوان اسیر، دربند زندگی روزمره امروزی بی آنکه بدانند چرا می خورند می خوابند و مدرسه و دانشگاه می روند و کار وازدواج می کنند و بچه می زایند و بچه هایشان را نیز احمقی چون خود به بار می آورند بدون لحظه ای درنگ در اینکه آیا زندگی همین است؟ آیا درست به پیش می روم و آیا این همان است که به خاطرش قدم به این دنیا نهاده ام؟ و به کیفیت زیستن خود وقعی نمی نهند و این برای ایشان واقعاً عجیب است که حتی به نشانه ها توجهی نمی کنند.
تعجب می کنند از اینکه افراد بارها
وقایعی را در زندگی خود می بینند و این اتفاق ها و آزمایش ها به مراتب در زندگی با ایشان همراه می شود تا آنها را به خود آورد ولیکن آنان باز آن را ندیده و با ادبیات عامه و کوچک خود آن را توجیه کرده و همچنان به کار خود ادامه می دهند،  برخی اوقات از این روند جاری بیم دارند که سالها ، قرن ها و نسل ها بگذرند لیک انسان ها همچنان در خم اول سرگرم باشند.

دلایل واهمه افراد از دنیای هادس این است که چون در این حوزه  همه نقاب ها کنار میرود وهر کس خود واقعی اش را با تمام زیبایی ها و زشتی ها می بیند، برایش تلخ و پذیرش اش سنگین است،به خصوص که خیلی از آدم ها برای فرار از خودشون در زندگی حاضرند هر کاری بکنند، بی وقفه کار کنند، درس بخوانند، در ارتباطات بی انتها خودشان را غرق کنند و

دلیل دیگری که افراد علاقه ای به شناختن این حوزه ندارند، ناشناخته بودن آن است،  به خصوص که افراد هادس تایپ درونگرا هستند و خیلی کم از تجربیات شان برای دیگران حرف می زنند.

البته باید گفت هرکسی در بحران های عمیق زندگی اش به اندازه یک نیم نگاهی با این حوزه آشنا می شود مانند زمان فقدان عزیزانش، زمان ابتلا به مریضی های صعب الاعلاج یا از دست دادن اعضا، گذر عمرو نزدیک شدن به زمان مرگ . هادس در واقع آن بخشی از هر فرد است که در از دست دادن ها ، در افسردگی ها ، در نابودی آمال و آرزوها و ناکامی ها بروز می یابد.

آن چیزی که هرکس از هادس در زندگی روزمره تجربه می کند مسلما به این سنگینی و با این غلظت نیست.

هاله هایشان مانند سیاهچاله ها می مانند و همه چیز را به درون خود می کشند ، هر آنچه را که به زندگی و روح زندگی مربوط می شود و در اصل آنیما را یعنی زن و زندگی را می بلعد و فضا را خشک می کند همانطور که پرسفون را در اسطوره که نماد آنیماست می دزدد و در پی نبود او ، قحطی می آید.

گاهی آنقدر از آدمیان نا امید می شوند که رو از آنان برمی گیرند و به دخمه مجلل و پادشاهی خودشان می روند که در آنجا حداقل از اینهمه هیجان و شور بی خودی زندگان احمق به دور باشند و بتوانند کاملاً به خود و به دنیای خود بپردازند،  خود را با شستشودادن در حقیقت پاک ساخته و از سیاهی دنیا منزه و پاک می گردانند و به اصالت سیاهی، آنجا که کسی حق نفس کشیدن ندارد، قدم می گذارند و به امور خود می پردازند
در آنجاست که
افکارشان شروع می شود و به عمق پناه می برند و به امید رسیدن به آن نورواقعی و آگاهی مطلق پیشتر می روند و گره از آنچه دنیا بر ایشان می نهد که چشمانشان را ضعیف و کم سو می گرداند باز کرده و تا آنجاکه بتوانند می روند و می بینند و یا می فهمند.
هر
بار نیز به گوشه ای دیگر از حقیقت وجودشان دست می یابند و از آنجا که طبیعتاً زنده هستند، دوباره پس از یک سفر دور و دراز و ارزشمند با هدایای فراوان برمی گردند و برای امور روزانه به بیرون می روند،( این زمان از نظر انسانها ممکن است طولانی به نظر بیاید، انگار یک هفته و یا یک ماه و حتی سه ماه و یا حتی بیشتر)
این پروسه برای
ایشان مانند یک مرگ و زندگی دیگر می ماند، انگار که یکبار می میرند و همه چیز را در آن سطح قبلی می فهمند و دوباره با سوال و نگرشی دیگر برمی گردند و از نظرشان عجیب است که انسان ها هیچ فرقی نکرده اند هنوز همسایه شان بابت قبض آب و برق بی وقفه و یک نفس غر می زند، هنوزهوا کثیف است و. . .

نمونه هایی از آرک تایپ هادس

داستانهای مصطفی مستور با نگاه هادسی نوشته می شود….استخوانهای خوک و دستهای جزامی /چند روایت معتبر..البته گاهی دیونوسوس هم در او دیده می شود.

صادق هدایت هم این آرک تایپ را دارد، شخصیت راوی توی بوف کور هدایت در واقع هادس است!

شخصیت هنرمندانی که در افسردگیهایشان به آفرینش هنری دست زده اند مثل ون گوگ و  موتزارت

 

نظرات کاربران :

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)