مقدمه سفر قهرمانی (۳)

We are walking in the street, waiting behind red lights and never turning our head around to see how each other looks like. So deeply drowned in our selves, instead of ourselves I’d rather say in our thoughts which are so far away. It’s not only in our daily lives; whatever is shown outside surely it grows from a root inside.o

Never looking inside had made you a stranger with so many undiscovered view sights.o

I am so unknown! o

You see yourself falling apart with the biggest question of “Who am I”? o

And that’s how the journey begin… o

—————————-

پیوست :

where is the rest of my body ?o

پس بقیه من کو ؟ بقیه من کجاست ؟
بقیه بدن من چی شد ؟
چرا بقیه ابعاد وجودی من زندگی نکرده مانده اند ؟
چرا من با بقیه اندام بدنم زندگی نکرده ام و آنها دست نخورده و نا دیده و بکر و ناشناخته باقی مانده اند ؟
این که همه موجودیت قابل ارائه ودر دسترس برای زندگی کردن من نبود پس چرا من اینقدر محدود و کوچک و تنگ و با خود سانسوری شدید بی دلیل تا کنون زندگی کرده ام  ؟

نظرات کاربران :
  1. فائزه گفت:

    سلام مهسا جون.من فائزه هستم(کلاس داشتیم تو دانشگاه ) یادش بخیر خیلی روزهای مفیدی با هم داشتیم و خیلی مطالب خوبی بود، که برای دخترا بدردم خورد.حیف که نشد ادامه بدیم.
    خیلی کار کردید روی این سایت و جبران کلاس میشه . همگی خسته نباشید واقعا.

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)